سگ کوچولو با خودش فکر کرد چرا هیچ کس چه زن و چه مرد را نمیشناسد تا با هم بیرون بروند، بگویند و بخندند. بگی نگی فقط کارمندانی را که با هم در یک جا کار میکردند و با هم سلام علیک داشتند میشناخت چرا که از اینکه بقیه سر از کارش در بیاورند متنفر بود…