با این امید کە پدر بزرگ دست از سرم بردارد، خیلی زود بە رختخواب رفتم و خواستم کە بخوابم، اما نە، خواب را هم بر من حرام کردە بود. هر کاری کە میکنم نمیدانم چرا خصوصا امشب پدر بزرگ ازمن جدا نمیشود. هر چند کە چهل و پنج سال تمام است کە مردە و در هنگام مرگش هم من هفت سالە بودم، اما از دم غروب تا حالا زندە و سرحال دارم میبینمش. بی آنکە حتی یک عکس هم از او داشتە باشم تصویر سالهای آخر عمرش عینا جلو چشمانم میآیند.