Tag: داستان کوتاه

همه چیز پیش چشم‌های «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دین‌محمد» اتفاق افتاد. طبیعتا‌ هیچ‌کس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران صاف شده باشد و آفتاب دل‌انگیز گرمی شاد‌کننده‌یی نثار زمین بکند، انتظار حادثه شومی را ندارد؛ اما آن حادثه در چنین یک روز اتفاق افتاد.
او در را، همان طور که بهش گفته بودند، تیله کرد تا باز شود و خود را در اتاقک کوچکی یافت که در آن از هیچ نوع مبلی خبری نبود جز میز ساده آشپزخانه، یک چوکی جنبان و یک چوکی عادی. روی یکی از دیوارهای کثیف به رنگ زرد تیره، دو رف بود و روی آن انواع گوناگون بوتل و مرتبان، که تعدادشان به یک درجن هم نمی‌رسید.
چیزی که من دوست داشتم، کنگ‌فو بود. فیلم «خشم اژدها» را آنقدر تماشا کرده بودم که خط به خط دیالوگ آن را از بر بودم و چقدر آرزو داشتم که یک روز صبح از خواب برخیزم و به بروس‌ لی تبدیل شده باشم. همیشه در حال مشت و لگد زدن در هوا به دشمنان خیالی‌ام بودم که خانواده خیالی‌ام را کشته بوده بودند.
سنجر با خود اندیشید ممکن است واقعا رویا باشد. از چوکی برخاست و کتش را درآورد. پشت کتش شکافته شده بود. پهلوی پیراهنش هم پاره بود. پیراهنش را که بالا زد، دید که پهلویش کبود شده است. انگار ضربه محکمی خورده بود. چیزی یادش نمی‌آمد. قسمت کبود شده مورمور می‌کرد، حسی شبیه راه رفتن خیلی از مورچه‌ها روی پوست، اما دردی نداشت. فکر کرد این هم دلیل دیگری که شاید خواب می‌بیند.
استکان خالی را گذاشت توی نعلبکی وبردشان آشپزخانه. وقتی برگشت، جعبۀ دستمال کاغذی را به جلو هل داد، نشست کنار پیرزن و تکیه‌اش را آرام آرام داد به پشتی و شروع کرد: «رفته بودم قبرستون سر قبر محمد، داشتم باهاش حرف می‌زدم یهو شنیدم صدایی گفت، پسرته؟ برگشتم، دیدم جل‌الخالق محمد خودشه! خواستم بلند شم، او کنارم نشست. بهش گفتم آخه این بود معرفت؟
در قلب رئوف و مهربان نادژده به همان اندازه که محبت ملدوی و کرساویتسه خانه کرده بود، در برابر ذات گربه و پشک کینه حکمفرما بود. همین‌که نام پشک را می‌شنید، اول با انزجار تمام تفی در بیخ دیوار می‌انداخت و سپس در مذمت ذات و نژاد گربه آن‌قدر کتاب و رساله روی هم می‌گذاشت، که دیگر جایی روی میز خالی نمی‌ماند.
هنوز دو هفته بیشتر از دعوای مادرعارف و مادر بس‌گل نگذشته بود که هردویشان صبح امروز بازو در بازوی یکدیگر پیش پالگَر رفتند. کسی از نزدیکانشان نفهمید که کدام یک پیش‌قدم شده و یا این که، کدام کسی واسطه شده است. از نظر آنان احتمال اینکه کسی واسطه شده باشد خیلی ضعیف بود. چون موقعیت هردویشان بسیار بدتر از آن چیزی بود که کدام یکی‌شان یا هردویشان برای آشتی ناز کنند...