سر گرداندم و نگاه مجدد به بیرون انداختم. چیزی در ذهنم نرسید تا آناً پاسخ مادرخوانده را بدهم. باید بیشتر دقت میکردم. جاده خلوت بود، اما پیادهرو کمی شلوغ به نظر میرسید. یا که شلوغ نبود من اینطور میدیدم. از جایی که من نشسته بودم، تفاوت جنسیتی میان آدمها به دشواری قابل تشخیص بود؛ چون که هنوز خیلی دور بودند. اما وقتی که نزدیک میرسیدند، و در حین عبور از جلو خانهی ما، مردها از کلاههایشان شناسایی میشدند و زنها از رنگ چادرهای کوچکشان که روی سر داشتند.