Tag: ادبیات جهان

«خواب. خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی به من این را گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما می‌دانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبحش که بیدار شدم، زیاد در موردش فکر نکردم، اما بعد رفتم سرکار و تمام روز آن حسش با من بود. دیدم اِستان ویلیس دارد وسط روز دارد از پنجره به بیرون نگاه می‌کند به شوخی گفتم یک پنی می‌دهم که بگویی به چی داری فکر می‌کنی
وقتی که فیل از فیل‌خانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکی‌ام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن می‌خواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوه‌ام ادامه دادم.
دو مرد حتی وانمود نمی‌کردند که این همکاری از سر عشق یا دوستی یا افکار تجملی از این دست است. چون آنها همدیگر را توی زندان پیدا کرده بودند. در چنین رابطه‌ای که هر کدام در آن دنبال نفع شخصی خودش بود، منشور اخلاقی چیز اضافه‌ای به نظر می‌رسید.
در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت و اگر قصه‌های انجیل را باور کنم، بند‌ناف‌های زیاد در بطن حوا شکل گرفت که در انتهای هرکدام از آنها مرد و زنی کوچک چسپیده بودند.
او در را، همان طور که بهش گفته بودند، تیله کرد تا باز شود و خود را در اتاقک کوچکی یافت که در آن از هیچ نوع مبلی خبری نبود جز میز ساده آشپزخانه، یک چوکی جنبان و یک چوکی عادی. روی یکی از دیوارهای کثیف به رنگ زرد تیره، دو رف بود و روی آن انواع گوناگون بوتل و مرتبان، که تعدادشان به یک درجن هم نمی‌رسید.
چیزی را که آنها در مورد روز تولد نمی‌دانند و هرگز به تو نمی‌گویند این است که وقتی تو یازده ساله می‌شوی، تو همزمان ده و نه و هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یکساله هم هستی. تو وقتی صبح روز یازده سالگی از خواب برمی‌خیزی، انتظار داری خود را یازده ساله حس کنی ولی نمی‌کنی. تو چشمهایت را باز می‌کنی و می‌بینی همه چیز مثل دیروز است، فقط نامش امروز است و بس.
وقتی اومورو یک دهکده کوچک بود، مردم آب و جاروش می‌کردند و تمیز نگهش می‌داشتند. اما حالا تبدیل شده بود به یک بندر شلوغ، مزدحم کثیف دَرَندَشت. و بعد آبله آمد. مردم ایبو از هیچ مرض دیگری اندازه کیتیکپا نمی‌ترسند. آنها آبله را یک نیروی شیطانی می‌دانند و به همین دلیل وقتی کسی از آبله می‌میرد، کسی سوگواری نمی‌کند مبادا آن روح شیطانی آزرده شود.
اجساد کسانی را که در حمله‌های تروریستی کشته می‌شوند به انستیتوت طب عدلی ابوکبیر برای کالبدشکافی انتقال می‌دهند. خیلی از افراد و مقام‌های شاخص در جامعه اسراییل هم از این کار سردر‌نمی‌آورند و حتی کسانی که در ابوکبیر کار می‌کنند همیشه دلیل این کار را نمی‌دانند. چون، هر چی‌ نباشد، دلیل مرگ کسانی که در آن حملات کشته می‌شود، واضح است و بدن آدم که تخم مرغ شانسی نیست که بازش کنی، بدون اینکه بدانی داخلش چیست
درست روی پله‌های کنیسه چشم در چشمش این را گفت. همان لحظه‌ای که از کنیسه خارج شدند و حتی پیش از آن مرد فرصت آن را پیدا کند که عرق‌چین یارمولک خود را از سر بردارد و در جیبش بگذارد. زن دست خود را از دست مرد خطا داد و به او گفت که یک حیوان است؛ گفت که دیگر هرگز نباید آنطور با او حرف بزند و از کنیسه بکشدش بیرون انگار که مالکش باشد.
آن شب آقا و خانم زومپن را برای شام دعوت کرده بودیم. آدمهای خوبی بودند. به واسطه پدرزنم بود که با آنها آشنا شده بودیم. از وقتی ازدواج کرده بودیم همیشه کمکم می‌کرد تا باکسانی که مراوده با آنها در معاملاتم سودمند بود، آشنا شوم و زومپن یکی از آن آدمهای سودمند بود. او رئیس کمیته‌ای بود که مناقصه پروژه‌های بزرگ تولید مسکن را برگزار می‌کرد و من با حرفه «گودبرداری» وصلت کرده بودم.