ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: میثاق (فاطمه) رحمانی

بلیط‌های از پیش فروخته شده، خبر از شبی پرجمعیت می‌داد. کلودیا جزو اولین نفرهایی بود که وارد سالن می‌شد. زیباییِ دیوارهای بلندی که با کاغذ‌های طلایی پوشیده شده بود در کنار پرده‌های قرمزِ مخمل، چشمانش را…
قاب عکس کنار تختش، تنها چیزی که او را به گذشته وصل می‌کرد را همراه با چند لباس در ساک کوچک دستی‌اش گذاشت. دکمه‌های کتش را یکی‌یکی بست. کلاهِ قرمز رنگی را که در آخرین کریسمس از پدرش هدیه گرفته بود، بر سر گذاشت…
لباس‌هایش را کمی تکان داد و از جایش بلند شد. آنقدر برای زود رسیدن هول بود که سنگ جلوی پایش را ندیده و محکم بر زمین خورده بود. راه زیادی در پیش داشت و این دردِ پا می‌توانست مسیرِ سخت را سخت‌تر کند.
زنی با بارانی قرمز، همان کسی که مرا درگیر رازِ پنهان خود کرده، هر روز رأس ساعت چهار، وارد کافه می‌شود. با چکمه‌های پاشنه بلندش، پله‌های چوبی کافه را یکی‌یکی پشت سر می‌گذارد و…
به امید آنکه صندلى از درِ دوستى وارد شده و جا را برایم بازتر کند، کمی رویش جابه‌جا می‌شوم. از این اتوبوس قراضه که تنها چهار چرخ برای چرخیدن دارد، نمی‌شود انتظار صندلی‌های بهتر از این را داشت…
بعد از یک استراحت کوچک، کوله‌هایشان را روی کمرشان انداختند و مسیر باقی مانده را در پیش گرفتند. قرار بود تا قبل غروب به‌جاى مناسبى که رسیدند، چادر بزنند و بقیه‌ى مسیر قله را در طول روز و روشنایی طی کنند.