ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: داستانک

چهار داستانک: سیزیف و اندوه بی‌پایان یک دختر

مرد تهی‌دست با همسر و کودکش دور سفره نشسته بودند و با تکه‌ای نان خود را سیر می‌کردند. تلویزیون کهنه‌ی سیاه و سفید، برنامه‌ی آشپزی پخش می‌کرد: زنی مصروف تهیه‌ی یک نوع کلوچه بود! 

کودک که حسابی احساس گرسنگی می‌کرد و هوس شیرینی داشت، آب دهانش را قورت داده، با نگاهی معصومانه به پدر نگریست و گفت:

-نمی‌شود کمی کلوچه از تلویزیون قرض کنیم؟

پنجره‌ها

آن طرف خیابان یک خانه بود. در آن خانه یک پنجره و در آن پنجره، دختری. و دختر ساعت‌ها از پنجره‌اش به دنیای بیرون نگاه می‌کرد. در طرف دیگر خیابان، خانه دیگری بود. آن خانه هم پنجره‌ای داشت. در آن پنجره یک پسر بود. او هم ساعت‌ها از پنجره‌اش به بیرون نگاه می‌کرد. اما بیشتر آن ساعت‌ها، از پنجره خودش به پنجره آن طرف خیابان و دختری که در آن بود، نگاه می‌کرد.

شکل نان و داستانک‌های دیگر

مرد خواب آلود با موهای ژولیده و چشم‌های باد کرده، در حالی که کوشش می‌کرد با دست از نور آفتاب راه یافته از درون پنجره چشم‌هایش را پنهان کند، از جایش برخاست، دستی  روی شکم خود گذاشت و با بی حوصله‌گی  از زنی که کمی دورتر از او نشسته بود پرسید: چیزی برای  خوردن داریم؟

درمانده و چهار داستانک دیگر

هرقدر نیلبک نواخت مار از سبد بیرون نیامد. مردمی که دور معرکه گیر جمع شده بودند تمسخرش کردند و کم کم از اطرافش پراکنده شدند. معرکه گیر عصبانی شد. اگر دشت نمی‌کرد باز هم باید سر گرسنه زمین می‌گذاشت. سه روز بود که نتوانسته بود پولی در بیاورد تا شکمش را سیر کند. خونش به جوش آمد و لگدی زیر سبد زد.

باران چرب

کلاه پالتویش را روی سرش انداخت تا نم نم باران موهایش را چرب نکند. هوایی شاعرانه برای مردم پارک آنسوی خیابان. تنها چیزی که وقتی سرش را چرخاند، توانست ببیند کمی، قسم می خورم فقط کمی، برگ های تیره چند کاج در پس زمینه خاکستری آسمان بود. 

Designed & Developed by Nebesht Media