آرشیو نوشته‌های محمد اسعدی

عدل مظفر

دایی مظفر در سالگردِ پسرش قاسم، گوسفند کشت و حلیم داد. بعد ازخوردن حلیم، رفتیم سرِخاک. عکسِ بالای قبر همان بود که روز مرگش وسط تاج‌های گل گذاشته بودند. آن روز از هر قماشی آمده بودند. دوستان قدیمی، داش مشدی‌ها. زندان...

میز

شهر زیر بختکِ گرمایی نفس گیر دست و پا می‌زد. ساعت یک و نیم بعد اظهر دورِ میدان تره بار، چرخ یک گاری اسبی، داخل جویی متعفن افتاده بود. اسب نحیف گاری که گویا پایش شکسته بود، دمر افتاده بود روی آسفالت و نفس‌های آخر را...