• میز

    شهر زیر بختکِ گرمایی نفس گیر دست و پا می‌زد. ساعت یک و نیم بعد اظهر دورِ میدان تره بار، چرخ یک گاری اسبی، داخل جویی متعفن افتاده بود. اسب نحیف گاری که گویا پایش شکسته بود، دمر افتاده بود روی آسفالت و نفس‌های آخر را می‌کشید. انبوه مگس...