عدل مظفر
دایی مظفر در سالگردِ پسرش قاسم، گوسفند کشت و حلیم داد. بعد ازخوردن حلیم، رفتیم سرِخاک. عکسِ بالای قبر همان بود که روز مرگش وسط تاجهای گل گذاشته بودند.
آن روز از هر قماشی آمده بودند. دوستان قدیمی، داش مشدیها. زندان رفتهها. توبه کردهها. تو عکس، سبیلهاش کوتاه تر شده بود و ته ریش داشت. مدتها بود قاسم را ندیده بودم. این اواخر، میگفتند زن دوم را طلاق داده و پیش زن اولش زندگی میکند. چهل و هشت سال بیشتر نداشت. اما خانه نشین شده بود. زنش میگفت: « اعتیادش سنگین شده و وضع مالیاش هم روبراه نیست.»
گویا پس انداز داشته که پسرش تورج دزدیده و رفته. حرف و حدیث هایی هم در مورد دخترش سُرمه توی دهنها میچرخید که با پسری فرار کرده.
پدرم همیشه حرفِ قاسم که میشد میگفت: «خودش آدم بدی نیست، بچه هاش تخمِ سگن! قاسم آدمی نبود که سر یک کار بند شود. سال ۳۷ در خیابان شاه آباد تهران، مدیر چلوکبابی جوان بود. کت و شلوار شیک میپوشید. کراوات میزد. کلی برو بیا داشت. مدتی درمیدان گمرک کافه به هم میریخت و تلکه میکرد. چند وقتی هم بادی گارد مهوش شد تو کافه آستارا. وقتی مهوش تصادف کرد، قاسم یقه پاره کرد. تا سه روز نعره میزد و عرق میخورد. وقتی آروم شد. به شهرستان آمد و زن گرفت و قرار شد سر به راه شود.»