تنها دخترم آدم عجیبی است. میترسم. میترسم یک روز صبح از خواب بیدار نشود و وقتی بالای سرش میروم ببینم خون از مچ دستش جاری شده و رنگش سفید سفید شده است. یا ببینم دهانش بازمانده و سیاهی چشمهایش بالا رفته و پاکتهای قرص دور تا دورش ریخته است. یا یک اتفاق عجیب. به عجیبی خودش. مثلا بروم و ببینم نیست. انگار هیچ وقت نبوده است.