دستی دور سینهاش حلقه شد و محکم چسبید به بدنش. صورتش را دَور داده نمیتوانست. صدایی از گلویش خارج نمیشد. خودش را در محاصرۀ دو دست میدید. هوا تاریک شده بود و نور کمرنگی از داخل مسجد، کوچه را روشن کرده بود. امروز هر چه تلاش کرده بود باز هم ناوقت رسیده بود. کوچۀ طولانی را تندتند قدم برداشته و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را سَیل کرده بود. داخل کوچۀ خودشان که شده بود، کسی را ندیده بودو نفس راحتی کشیده بود.