Day: تیر ۲۳, ۱۳۹۳

كسي نمي‌دانست. خنده هاي گريه آلود و گريه هاي خنده آلودش ذهن همه را تبديل به سواليه‌ي بزرگ نموده بود. او در دنياي خود غرق بود. حسّ مبهمي مرا به كنجكاوي وامي‌داشت. حركاتش را مي‌پاييدم و به هر جامي‌نشست، مي‌نشستم. او لب لبك مي‌زد، مي‌خنديد، گريه مي‌كرد، رباب مي‌زد و مي‌خواند...