Day: خرداد ۱۷, ۱۳۹۳

راننده فكر مي‌كند كه پيرزن ديوانه است. «لابد یک تخته­‌ش كمه»، می­گوید و همین ‌طور كه زیرچشمی نگاه پيرزن می­كند، اتوبوس را پرگاز از ايستگاه بیرون می­کشد و به خيابان مي‌برد. باز فكر مي‌كند كه شايد ديوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است كه مخ پيرزن را پريشان كرده