راننده فكر ميكند كه پيرزن ديوانه است. «لابد یک تختهش كمه»، میگوید و همین طور كه زیرچشمی نگاه پيرزن میكند، اتوبوس را پرگاز از ايستگاه بیرون میکشد و به خيابان ميبرد. باز فكر ميكند كه شايد ديوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است كه مخ پيرزن را پريشان كرده