نخچیر بادبرفی سنگین بر شیشه های دود گرفتهي کلکین شلاّق میزد و شهر بانو آهسته آهسته منقل آتش را پکّه میکرد؛ و ما دور آن نشسته بودیم و تخم هندوانه پوچ میکردیم . شهربانو برای ما قصّه های دلچسپ تعریف میکرد و ما سراپا گوش بودیم.