ادبیات، جامعه،‌ سیاست

ادبیات داستانی

کسی برای نویسنده‌ها جیغ نمی‌زند!

من هیچ‌کدام‌شان نیستم، منی که تو می‌شناسی وجود ندارد، منی که تو می‌خواهی هیچ‌وقت وجود نداشته و تویی که من می‌خواستم حالا با تبری میان پیشانی‌ گوشه‌ی اتاق افتاده. تو مرا اشتباه گرفتی، مسئله دقیقا از همین‌جا شروع می‌شود؛ هیچ‌وقت،...

به خاطر روحی که زیر جلدم رفت

 دعانویس‌ها هم جوابم کرده بودند. هیچ‌کدام از دعا‌ها و ورد‌هایشان به حالم افاقه نکرده بود. هر وقت چشم‌هایم سرخ می‌شد و تنم به رعشه می‌افتاد حتی مادرم نیز از‌‌ من می‌ترسید. شبیه قاتل‌های روانی می‌شدم. بعضی‌ها فکر می‌کردند جنی شده‌ام...

 شاید می‌خواهی بیدار شوی!

خود را جمع و راست می‌کنی. از این پهلو به آن پهلو می‌غلتی. پاهایت تَرق‌تَرق صدا کرده راست می‌شوند. دست‌هایت را از زیر لحاف بیرون می‌کنی. شاید قصد بیدارشدن را داری یا می‌خواهی خود را راحت بسازی و خسته شده‌ای...

انبارسوزان

«راستش، خیلی ساده است. یک گالن گازوییل اطراف انبار می‌ریزی و کبریت رو می‌کشی و بعد... وووششش! تمام می‌شود. کمتر از ربع طول می‌کشد که یک انبار کاملا با خاک یکسان شود. البته، منظورم انبار بزرگ نیست. این آلونک‌های کوچک...