ادبیات، جامعه،‌ سیاست

ادبیات داستانی

اولین وآخرین سیگار من

همسایه‌مان که زن یک نظامی بود، گریه‌کنان دوید توی حیاط. چیزی در گوش مادر گفت، اما با اشاره به او فهماند که نباید حرفی بزند. همه از این‌که با صدای بلند بگویند چه اتفاقی افتاده می‌ترسیدند، حتی وقتی می‌دانستند خبر...

بی‌سرزمین‌تر از باد

آخرین عکسی را که مرضیه در صفحه‌اش گذاشته باز می‌کنم. تاریخش برای یکسال پیش است. کنار جاده درحالی که کوله‌پشتی محبوب مارک «دیوتر»ش را به دوش می‌کشد، ایستاده و دست راستش را دراز کرده و در مشت گره‌خورده‌اش انگشت شستی...

 خرسواری

نام ملک احمد سر زبان‌ها افتاد. همه می‌پرسیدند اِی ملک احمد کیست. یگان‌تا که ملک احمده می‌شناخت، می گفت «دَ شرکت نساجی کار می‌کنه، برش شرکت پیسه داده، رفته از کابل رادیو خریده» تعجب می‌کدم. باورم نمی‌شد که صندوق گپ...