ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

Category: ادبیات داستانی

لخته‌ی خون

به نفس‌های داغش روی گردن او فکر کرد. به تن لرزانش که مثل گنجشک باران‌زده به تن او پناه برده بود. به پوست نمناک و چسبان‌شان و اطمینان خودش از کسی که با او هم‌بستر شده. به چشمان گرم و مهربانش و آخرین لرزش…

خط سفید

صبح که شنیدم مردی با پای لنگ از اتاق ۱۳ بیرون آمده است، فهمیدم فرد دیگری این کار را انجام داده است. می‌دانستم فرد دیگری باید دزدی کرده باشد زیرا من روی عرشه تنها بودم و به کسی نگفتم چه چیزی را دیده‌ام…

جواهرِ حاج‌ مراد

حاج‌ مراد، این اواخر سر‌به‌زیر و مدام‌ در‌ فکر بود، حال و روز خوشی نداشت. پیش‌تر‌ها که سر به مغازه‌مان می‌زد تا هم‌سخنِ پدرم شود، بذله‌گویی می‌کرد و با چندتا پدرسوخته گفتن، حالم را جا می‌آورد.

آفرین

اون موقع که افتادن من رو دیدی، هنوز می‌تونستم مقاومت کنم. فکر نکن سرعتِ زیادِ باد، باعثِ سقوطم شد. حداقل توی اون وضعیت، دوست داشتم که خودم، لحظه مرگ رو انتخاب کنم. دیگه واژه مرگ، برای من مثل یک کلمه سیاه نبود…

دَوّار

چرخ‌وفلک‌سواری کم‌کم تبدیل به تفریح روزانه‌ام شد. از دبستان که به خانه برمی‌گشتم، به سرعت از مادرم پول می‌گرفتم و در گرما و سرما سراغ آقای چرخ‌وفلکی می‌رفتم. آن روزها چرخ‌وفلک برایم ابهت عجیبی داشت.

قصه‌ی حیدر چنار

قبل از اینکه بزرگراه محله را چند تکه بکند اینجا حال و هوای دیگری داشت. انگار برای سال‌ها هیچ غریبه و تازه‌ واردی به محله راه پیدا نمی‌کرد. جمعیت محله تقریبا مشخص بود اکثر مردها به‌غیر از کسبه و کسانی که…

مسعوده

از نظر دکتر دیگه نیازی به دستگاه تنفس مصنوعی نیست. با اینکه تنفسش همچنان غیر ملموس به نظر میاد اما دکتر میگه تنفس اِرادی است. چشماش هم واکنش نشون میدن. با کمی تأخیر بین چشم چپ و راست، هر دو با کُندی باز می‌شن…

زیر درخت گردو

جواب سلامش را که می‌دهم خیال می‌کند فراموش کرده‌ام چه بلایی سر سگم آورده. شکم آویزانش را جمع می‌کند تا پشت میز کارم، روی صندلی‌ام بنشیند. خم و راست شدن‌های پدرم به خاطر چندرغازی که به او می‌دهد عصبانی‌ام کرده…

عکس یادگاری

از این که بعد کشته کشته و کشته‌شدن آدم‌ها، هنوز هم ساعت بی وقفه و بی هیچ تغییر اندکی، حرکت می‌کند می‌ترسم! پس من چی؟ من برای مردن‌ام یا برای زنده ماندن چاره‌ای می‌جویم؟ به عکسم که افتاده…

هزارتوی خاکستری شهر

هشت ساله بودم. سال ۶۶. زمان جنگ. آن روزها اکباتان، شهرکی خاکستری بود بدون هیچ دار و درختی. روی آن همه‌ پنجره‌ یکی یک ضربدر سفید بزرگ چسبانده بودند تا با امواجِ بمب‌هایی که مثل نقل و نبات روی سر شهر می‌ریخت…

چشم‌هایش

مدام بین ماشین‌ها ویراژ می‌داد. چندین بار، کم مانده بود تصادف کند؛ ولی چاره‌ی دیگری نداشت. اگر بسته را دیر به مقصد می‌رساند، اخراجش حتمی بود. دست خودش نبود. اگر چیزی او را یادِ خاطراتش می‌انداخت…

من باغی داشتم

من یک باغ داشتم: بزرگ، مثل پارکهای شهری. هر بهار یاسمنها در آنجا می‌شکفتند، گلهای رنگارنگِ بوته‌ها به خورشید لبخند می‌زدند. باد، شاخک‌های نو رسته سپیدارها را با خود می‌راند و می‌برد…