ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

سِپارش

آن روز که مهلا زنگ زد خودت را برسان، نگفتم خودم می‌دانم یا شاید جرأت نکردم. مهلا خیلی وقت بود که دیگر به من زنگ نمی‌زد و این اواخر یک بار ‌گفت: حالم را به هم می‌زنی…

ضدّ خواست شیخ

او متولد آه و لذّتی نامقدس بود، امّا کوچک‌ترین نسبتی با آن آه و لذّت نداشت. از طرفی با تمام عقاید باطل شیخ جنگیده بود و از چشم دوست و آشنا افتاده بود و از طرف دیگر…

شیر بز

کوچه پس‌کوچه‌های دهات را سکوتی فرا گرفته و صدای مهیبی بر رویش سوار است. قلی سرش را به در و دیوار خانه می‌کوبد و گوشش با صدای غریب در هم می‌آمیزد…

و کابل رفتم که ببوسمش

ده سال از عروسی‌اش می‌گذشت و شش تا طفل داشت. البته فقط چهار تای اول مال او و حسن بودند؛ دو تای آخر پدرهای‌شان معلوم نبودند. یکی از آن دو، یک پسر موفرفری زردرنگ بود…

غنچه‌های ناشکفته

دایان چشم‌هایش را بسته بود. دنیا را از پشت پلک‌های بسته تماشا می‌کرد. او اکنون چیزی از مناظر دور و‌ برش را نمی‌دید اما زیباترین مناظر زندگی را تماشا می‌کرد. گرمی دو صورت تمام‌ناشدنی بود…

معجون با حال و هوای شفق

هی، تا حالا شفق قطبی دیدی؟ همون نورهای سبز-آبیِ بخارآلود وسط کبودی آسمون؟ ‏آره خودشه. میدونی منو یاد چی میندازه؟ انگار یه جادوگر تو کلبه‌‌‌ش معجونی چیزی بار گذاشته باشه…

بنفشه آفریقایی

وقتی که به خود آمدم اواخر آوریل بود. باران می‌بارید و بوی شکوفه بنفشه آفریقایی همه‌جا را برداشته بود. شاید اگر آن بوی خوش و نم باران را حس نمی‌کردم تا ابد بالای سر جنازه‌اش لبخند پیروزی می‌زدم…

منِ پر از امید

یکی نیمه‌ی پر را می بیند و آن یکی نیمه‌ی خالی را. این‌جور مواقع آن‌قدر با هم کَل‌کَل می کنند تا یکی دیگری را مغلوب و ‏زمین‌گیر سازد. چه می‌شود که یکی برنده می‌شود و آن دیگری بازنده را نمی‌دانم…

نافرجام

اسمم شاید رضا یا شاید هم محمد باشد، شما بگو محمدرضا، شغل و کارم کاسبی نه همان تجارت، اصلاً هر دو سرم را بخورد شما فکر کن خواننده‌ی کافه کلبه، چند سالم است؟ پنجاهم و چند سال!

صمد

شمال سردی آهسته آهسته می‌وزید و پرچم روی دیوار را آرام می‌لرزاند. اگر تازه واردی آن شب آنجا بود و از وجود پرچم خبری نداشت بی‌شک گمان می‌کرد یکی از جاسوس‌های طالبان روی دیوار ایستاده…

شاید روزی دیگر

اشک‌هایش را با پشتِ دستش پاک می‌کند و به ساعت نگاه می‌کند؛ چیزی به آمدنِ احمد نمانده. می‌خواهد بی‌فوتِ وقت و تا زبانش به این حرف‌ها می‌چرخد، به احمد بگوید که قصد دارد ترکش کند و برود…

بزن ولی نخوان

تابحال عاشق شده‌اید؟ من که خیلی عاشق شده‌ام. آنقدری که بالاخره یکروز تصمیم گرفتم دیگر عاشق نشوم. ولی چند ساعت بعد دوباره عاشق شدم. با خود می‌گفتم که این بار دیگر عشق حقیقی را یافته‌ام…

Designed & Developed by Nebesht Media