ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

ملاقات با یک بی‌نام و نشان

داشتم فلافلم را دولپی می‌خوردم که با سر و ریختی بهم ریخته و قیافه‌ای آویزان، با لباس‌هایی که در تنش داد می‌زد، وارد غذاخوری شد. با آن قد بلند و موهای طلایی آشفته و دماغ که بزرگ کج و لب و لوچه‌ی آویزان…

نردبان

هیچکس نبود که به فریادم برسد. ترس تمام وجودم را فرا گرفته‌ بود. با تمام قدرتم می‌خواستم بدوم پاهایم امّا یاری نمی‌دادند. اراده‌ام تمام زورش را می‌زد که به آن پاهای سرپیچ بفهماند که باید با تمام قوا بدوند، هول شده بود، هلشان می‌داد، امّا انگار نه انگار. 

بابا بگو!

– بابا بگو، چطوری به کسی می‌گوییم که دوستش داریم؟ منظورم این هست که، وقتی کسی را واقعا از ته قلب دوست داریم.

روز تولد

خورشید اول تیرماه، خسته از انقلاب تابستانی، آرام آرام بالا می‌آمد و اتاق پسرک شلخته داستان ما را روشن می‌کرد. آآآ… ببخشید. اسمش را نمی‌دانم. آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که فرصت نشد بپرسم.

حماقت

در خودم بودم با خیالاتم پرسه می‌زدم و به افرادی که چنین جاده‌ی مزخرفی ساخته بودند لعنت می فرستادم. به پارک که قرار بود استراحتی به ذهنم بدهم رسیدم،  زیر لب شعر «برق چشمان تو از دور مرا می‌گیرد» را زمزمه می‌کردم در میانه پیاده رو پارک مثل چوب خشکم زد.

فرار

همینی که برایت خواندم از دو روز پیش که نامه‌ی شهلا رسیده بود مدام می‌پرسید، مطمئنی چیز دیگری ننوشته بود و هر بار اصغر می‌گفت: «نه هرچی بود برات خواندم.»

 شبـی در انبار

مدرسه‌ حیاط بزرگی داشت، پنج کلاس در بالا و پنج کلاس در پایین ساختمان دوطبقه‌ی قدیمی مشرف به حیاط و در بزرگ دو لنگه‌ی چوبی بود، روبروی آب‌خوری پنج شیره‌ی حیاط انبار بزرگی بود که در آن نیمکت‌ها و صندلی‌های شکسته و بلااستفاده را می‌گذاشتند.

آن‌ها همیشه لالایی‌‌ها را می‌شنوند

جویدن و جویدن و جویدن؛ صدای بلعیدن‌های تموم‌نشدنیمون همه‌جا رو پر کرده بود. برگ‌های توت، شیرین و لذیذ بودن. حتی با این که دلشوره ناشناخته‌یی تَنِ بندبندم رو می‌لرزوند، باز نمی‌تونستم از اون خوشمزه‌ها دل بِکَنَم. 

بن‌بست رهنما

چطور می‌تواند همیشه انقدر خودش باشد؟ نه ادا و اطواری، نه ماتیک و سرخابی، نه ژست‌های الکی. این جور هم نیست که تحویل نگیرد و مثل خیلی‌های دیگر ‌آنقدر به روبرو نگاه کند و به تو نگاه نکند که مبادا سلام و علیکی رد و بدل شود.

آقای کثیف

یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویا که آقای کثیف را فرا گرفته بود، سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاهایش راه به حقیقت داشته باشد.

آرئوپاژ [یک محاکمه ی ناتمام]

او وجود ندارد. اصلاً نیست. هیچ‌وقت نبوده. او نتیجه‌ی ناتوانی من است در کنترل ذهنم، وقتی که بی‌وقفه می‌ساختمش.

چالش سلامت در افغانستان: قصه‌ای قدیمی که کماکان ادامه دارد

درحالی که آزمایش واکسن کرونا امیدوارکننده به‌نظر می‌رسد و بن‌بست سیاسی افغانستان بر سر ریاست‌جمهوری قدری فروکش کرده، باید دید که آیا باز هم یک تلاش جهانی می‌تواند بیماریِ جدیدی را در افغانستان ریشه‌کن کند یا خیر.