Tag: داستان کوتاه

من خوشحالی گربه را نمی‌توانستم تشخیص بدهم، تنها می‌فهمیدم که خود بهروز از داشتن این گربه خوشحال است. گربه به خوبی توانسته بود بهروز را از تنهایی بیرون بکشد. او روزها پس از این‌که از دانشگاه برمی‌گشت در اتاقش با گربه‌اش حرف می‌زد و بازی می‌کرد. این را خودش به من گفته بود. سال اول دانشگاه‌اش بود و در کابل کسی را نمی‌شناخت. تنها من بودم و یک رفیق دیگرش. من در دانشگاه با او آشنا شدم و آن رفیق دیگرش برای سه_چهار ماهی هم‌اتاقی اش بود اما چند وقتی می‌شد که رفیقش به روستا رفته بود و بهروز در اتاقش تنها مانده بود. تا این‌که یک‌ماه پیش متوجه این گربه شد که پشت کلیکن اتاقش آمده بود، در لبۀ کلکین خودش را جمع کرده بود و شیشه مانع ورودش به اتاق می‌شد. شاید برای یافتن غذایی آمده بود و یا هم برای گرفتن گنجشکی خودش را به این بالا رسانیده بود تا از درخت روبروی اتاق بهروز که در منزل سوم یک بلاک رهایشی موقعیت داشت آن را شکار کند. بهروز آهسته پلۀ کلیکین را باز کرده بود و گربه را  گرفته به داخل اتاقش آورده بود. آن روز گربه را ساعت‌ها نوازش کرده بود و برایش شیر و غذاهای مخصوص گربه آورده بود. این آغاز پیوند عاطفی‌اش با گربه بود.
سفارش داده‌ام رنگ روغنِ قهوه‌ای از شهر بیاورند. کمی باید رنگش را رقیق‌تر کنم تا به عسلیِ چشم‌هایت بیاید. برای فرِ موها و برای نوک پستان هایت که آن روز می لرزید هم همان را استفاده می کنم. فر موهایت را تا شب تمام می‌کنم. هر روز همین را می‌گویم. شب می‌شود و هنوز موهایت مجعد و بی‌رنگ است. شب می‌شود و خودم را دور پتو می‌پیچانم و زل می‌زنم به موهایت که باید کمی بیشتر پیچ و تاب بردارد و روشن‌تر باشد.
وقتی که تانیا زن عمورضا را ملاقات کردیم، همه‌ی فامیل تبدیل به افراد مسخ شده‌‌ی تحت فرمان او شدیم. خودمان را در قبال او باختیم و اعتماد به نفسمان را از دست دادیم. عمورضا برای اولین بار همسرش را از فرنگ به ایران آورده بود تا با ما آشنایش کند. تانیا از ده سالگی در لندن زندگی می‌کرد. رفتارش خاص و پر از افاده بود، فارسی را شکسته بسته حرف می‌زد؛ از هر ده کلمه‌ای که می‌گفت پنج‌تایش انگلیسی بود. و از همه بدتر نگاه سرد و شماتتگرش بود. بعلاوه زودرنج بود و تقریبا هر چیزی آزارش می‌داد. شبیه ماهی‌های فایتر بود. ساکت و بی روح گوشه‌ای می‌نشست و با چشمان نیمه باز نگاه رقت باری به جمع می‌انداخت بعد ناگهان طعمه‌ای می‌یافت،در عرض چند ثانیه به آن حمله‌ ور می‌شد و تکه پاره‌اش می‌کرد. مرتب فین‌فین می‌کرد و می‌گفت آلودگی هوای تهران با او سازگاری ندارد. ما هم ابلهانه تاییدش می‌کردیم. انگار نه انگار که تا پایش به خاک ایران رسید دست به دامان جراح‌های زیبایی شد؛ بینی‌اش را عروسکی، چشمان را گربه‌ای و زیر پوستش را تا جایی که می‌شد ژل تزریق کرده بود.
با همسایه ها رفتیم کوچه ی پشت دریا، همان جا که او را دیده بودم با آن پیراهن بلندِ آبی. مردها بلند می گفتند لالالا. زن ها هم در جواب با صدای آرام تر جواب می دادند. من هم توی دست و پا قایم می شدم و با قاسمعلی توی جمعیت می دویدم و می گفتم لالالا. طوبی همین طور که توی سر خودش می زد چندتا هم محکم توی سر من زد و موهایم را کشید.
برای ما بچه‌های کوچه نخستین دریچه وارد شدن به جهان همسایه‌های تازه همواره بچه‌های کوچک خانواده بود که با او بازی می‌کردیم، دوست می‌شدیم، وارد خانه می‌شدیم و کم کم با یکی یکی بیشتر آشنا می‌شدیم و این گونه رفته رفته همه می‌دانستند که کی به این کوچه آمده. اما برای نخستین بار بود که هیچ راهی برای باز شدن این دریچه نیافتیم.
سگ هم قطعا بد است. هر دفعه که از آنجا می‌گذرد، سگ خودش را به در می‌رساند و با خشم می‌غرد؛ مشخص است که دلش می‌خواهد او را تکه‌پاره کند. سگ بزرگ و خشنی است، از این سگ‌های «ژرمن شپرد» یا «روتوایلر» (خیلی کم در مورد سگ ها می داند). چشم‌های زردش، نفرت خاصی که از این رهگذر در خود دارد، مشخص است.   تابلوی «سگ بد» را که پشت سر می‌گذارد، باز به آن نفرت فکرمی‌کند. می‌داند که سگ تنها با او مشکل ندارد: هرکس که به در می‌رسد، هرکس که پیاده یا سوار بر دوچرخه از آنجا می‌گذرد، همان اندازه نفرت را حس می‌کند. اما این حس چقدر عمیق است؟ مثلا شبیه جریان برق است؟ که با وارد شدن چیزی به صحنه، روشن شود، و با گم شدن آن چیز در پیچ خیابان، خاموش شود؟ وقتی سگ دوباره تنها می‌شود چه؟ آیا هنوز هم از شدت نفرت می‌لرزد یا آن تلاطم به ناگهان آرام می‌گیرد؟ هر روز هفته، دو بار با دوچرخه از جلوی آن خانه رد می‌شود، یک‌بار در راه رفتن به بیمارستانی که کارمی‌کند، یک‌بار هم وقتی که کارش تمام می‌شود. این رفتن و آمدن منظم، سبب شده که سگ بداند چه وقت باید منتظرش باشد: حتا پیش از آنکه او را ببیند، خود را به در می‌رساند و بابیقراری نفس‌نفس می‌زند. خانه در بالای یک شیب است، بنابراین صبح‌ها حرکتش، رو به بالا، آهسته است، در بعدازظهر اما، خوشبختانه، می‌شود از آنجا با سرعت بیشتری رد شد.
دلم افتاد و فکر کردم زمین از زیر پایم فرار کرد. باز هم فکر کردم انفجار شده و دوباره جان‌هایی را گرفته. اما نه. صدا از انفجار نبود. این صدا از چیز دیگری بود و به ناحق مرا ترساند. تو بودی. تو بودی که آخرین سطل آب را از آب‌دان بزرگ حویلی ما که رو به خالی شدن بود بیرون می‌کشیدی. دلم چقدر ترسو شده.  حالا دیگر با صدای خالی شدن آب‌دان هم حین ته کشیدن آبش، از سینه می‌پرد. حق هم دارد بترسد. به دلم حق می‌دهم از هر انفجاری متنفر باشد؛ بمان از تکرار هر رخدادی که من و تو یک‌بار تجربه‌اش کرده‌ایم بترسد یا بیزار باشد.
وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباب بازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کله‌م. آخه من نمی‌فهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچه‌ی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و در رفتم. هرچی اوس طالب دنبالم داد زد که کارمون زیاده کجا میری خودمو زدم به نشنیدن. سوار ماشین شدم و تا اونجا که تونستم گاز دادم. فقط می‌خواستم برسم خونه و حقشونو بذارم کف دستشون. دیگه صبرم حدی داره به امام حسین. هرچی می‌بینم و دم نمی‌زنم فایده نداره.‌ اینا جز مشت و لگد زبون دیگه‌ای حالیشون نمیشه. میگم این بچه مادر نداره یه کم هواشو داشته باشین اصلا من به درک بخاطر ثوابش .والا بخدا ثواب داره به یه بچه‌ی بی مادر محبت کنی ولی اینا بدتر زدن تو سرش. چطور وقتی بچه‌های اون منصور فلان فلان شده میرن خونشون از هف دولت آزادن. میزنن خونه رو زیرو رو می‌کنن هیشکیم نمیگه چرا؟ تازه واسشون دستم میزنن اونوقت بچه‌ی من راه میره می‌زنن تو سرش می‌شینه می‌زنن تو سرش می‌خوابه می‌زنن تو سرش...به خوشگلی باشه که بچه من یه تار موش می‌ارزه به کل هیکل بچه‌های یه وریِ منصور که قیافه‌شون عینهو گاریه که لاستیکش دررفته. حرف زدنشونم که دیگه همه دیدن تا دوکلمه میگن جونشون بالا میاد اونوقت آرمینِ من مث بلبل چه چه می‌زنه. دِ آخه چی تو اونا دیدین که تو این بچه نیس؟ البته این دیوار از پی کجه. وقتی شوکت با اون سن و سالش بین نوه‌هاش فرق می‌ذاره دیگه وای به حال بقیه. مهمونی دادن و دعوت کردناشون واسه منصور و بابا ننه‌ی زنِ عفریتشه، فحش و نفرینشون واسه من و بچه‌ی بی مادرم. انگار زن من از زیر بته عمل اومده بود که یه دفه بابا ننشو دعوت نکردن که دلش خنک شه. آخرم گذاشت رفت از دست همین کارای اینا. بابا مام مال همون خونه‌ایم،از زیر بته عمل نیومدیم که.
الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، اون مُرده. نمی‌دونم کِی! از زمان دقیقش اطلاعی ندارم. چطور؟! اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمت‌تون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من اونو جایی نبردم؛ فقط کشتمش. همدست؟! نه، ندارم. گمان نمی‌کنم زنده باشه؛ خودش گفته که مُرده! این چه طرز صحبته! من چیزی مصرف نکردم؛ پاک پاکم. خیالت راحت! آها، بله، منم اینو می‌دونم؛ معلومه که مُرده حرف نمی‌زنه!
وقتی بالاخره پیدایشان می‌کنم نیم ساعتی هست منتظر اند. سال‌هاست پارک لاله نیامده‌ام و بعد هم هرچه نگاه می‌کردم آدرسی که پای تلفن می‌دادند می‌توانست هرجای پارک باشد. از دور که می‌بینمشان سعید و شایان نشسته‌اند بالای پشتیِ یک نیمکتِ چوبیِ رنگ و رو رفته و پیمان جلوشان سر پاست. شایان با هیجان حرف می‌زند، پیمان با لبخند نگاهش می‌کند و سعید چشمش این‌طرف و آن‌طرف حیران می‌گردد که من را می‌بیند. موبایل را می‌گذارم توی جیبم و ساک کاغذی «اچ اند ام» را می‌دهم دست چپم. یک لبخند به سعید می‌زنم اما حساب می‌کنم فاصله هنوز آن‌قدر زیاد هست که تا رسیدن بهشان نتوانم روی صورتم نگهش دارم. سرم را می‌آورم و پایین نگاهی به پیراهن نوی سبز کنفی‌­ام می­اندازم. چند متری توی فکرم که هنوز هیچی نشده این لک­‌ها از کجا آمد و بعد دیگر آن‌قدر نزدیک هستم که تمام‌قد لبخند احوال‌پرسی بزنم. سعید که از دور حواساش پرت بود با نزدیک شدن من بیشتر و بیشتر حواسش را می‌دهد به صحبت‌های شایان تا جایی که وقتی می‌رسم جوری سرش را برمی‌گرداند طرفم که انگار تازه متوجه آمدنم شده. «هنوزم این اخلاقتو داری؟ یه ساعت می‌کاری آدمو؟»
مظفر خان هنوز هم مثل قبل ساعت‌ها خیره می‌ماند به عکس او. با این تفاوت که حالا همه می‌دانستند که آقا جانشان بی خود و بی جهت به آن عکس نگاه نمی‌کند و زیر لب آه نمی‌کشد. می‌دانستند آن عکس لعنتی نام دارد و لابد پشت آن نام، هزار و یک خاطره‌ی ریز و درشت پنهان شده است. با دلسوزی به من نگاه می‌کردند که خودم را به علی چپ می‌زدم و به روی خودم نمی‌آوردم که هر بار از شنیدن نام ملک سیما می‌میرم و زنده می‌شوم. مظفر خان یک بار سراغش را از لیلا می‌گرفت و بار دیگر از سمیرا می‌خواست که او را برایش پیدا کند. دست هما را می‌گرفت و التماسش می‌کرد که از حال ملک سیما بی خبرش نگذارد. حتی رو در روی من می‌ایستاد و اشک می‌ریخت تا برایش تعریف کنم که چرا ملک سیما او را ترک کرده است. من مثل همیشه لبخند می‌زدم، پیشانی‌اش را می‌بوسیدم و قرص‌های آرام بخش را به خوردش می‌دادم. وقتی که بالاخره با هزار و یک کلنجار و به زور قرص‌ها به خواب می‌رفت، می توانستم نفس راحتی بکشم. از شر نگاه‌های زیر چشمی لیلا و سمیرا و هما راحت می‌شدم. بالای سر مظفر خان که دراز به دراز روی تخت ولو شده بود و خرناسه می‌کشید، می‌نشستم و سعی می‌کردم که برای چند دقیقه به ملک سیما فکر نکنم. ولی لحظه‌ای آن چشمان درشت روی دیوار و لبخند مسخ کننده را فراموش نمی‌کردم. همه چیز برایم ملک سیما می‌شد. کمد گوشه‌ی اتاق، طاقچه‌ی دیواری چوبی، رو تختی ساتن و حتی خود مظفر خان، برایم می‌شدند ملک سیما. حس می‌کردم دقیقا همان جایی نشسته‌ام که ملک سیما باید می‌نشست. احساس گناه می‌کردم. انگار پنجاه سال زندگی او را تصاحب کرده بودم و حالا داشتم با این واقعیت رو به رو می‌شدم که نه مظفر خان، نه این زندگی و نه حتی هیچ کدام از وسایل این خانه، به من تعلق ندارند. حتی شک می‌کردم که هما و هوشنگ را هم خودم به دنیا آورده باشم.
روز اول احساس آسودگی می‌کند. حس‌های دیگری هم هست، آسودگی یکی از آنهاست. بالاخره به مقصد رسیده. بعد از سه هفته. بعد از پاره شدن بند صندل، گونه‎های آفتاب‌سوخته، گِل‌های درون گوش، شپش‌های سر، تاول‌های دور مچ پا، کبودی‌های روی کپل، تخم‌مرغ‌های آب‌پز، بطری‌های آب، توت‌های ترش، کامیون‌های وانت، واگن‌های قطار و پیاده‌روی در خاک و کثافت، طلوع‌ها و غروب‌ها، ناامیدی‌های آزاردهنده و امیدهای شکننده - او به مقصد رسیده.  می گویند بخواب، اما این که درست نیست. اول باید پسرش را پیدا کند. قرار بود او هم اینجا باشد. در راه از هم جدا شده بودند، شب‌هنگام، همین چند روز پیش. مردی که راهنماشان بود، گفته بود دوازده نفر یکجا، توجه همه را جلب می‌کنند. زن‌ها را جدا کرده بود. هر اعتراضی را هم با توپ و تشر جواب داده بود.