Tag: اندیشه

بشر امروز با بحرانی جهانی روبه‌روست. شاید بزرگترین بحران نسل ما. تصمیماتی که مردم و دولت‌ها طی هفته‌های آتی اتخاذ می‌کنند ممکن است جهان ما را برای سال‌های متمادی تغییر دهد. این تصمیماتْ نه‌فقط نظام‌های بهداشتیِ ما که اقتصاد و سیاست و فرهنگ ما را هم تغییر خواهد داد. ما باید سریع و قاطع عمل کنیم. درعین‌حال باید مراقبِ پیامدهای بلندمدتِ اقدامات‌مان هم باشیم. وقتی دنبالِ راه‌حل می‌گردیم، هم باید از خود بپرسیم که چه‌طور باید بر این تهدیدِ آنی غلبه کرد، و هم باید بپرسیم که بعد از فروکش‌کردنِ این طوفان، در چه جهانی زندگی خواهیم کرد. بله، این طوفان خواهد گذشت، انسان به بقای خود ادامه خواهد داد، بیشترِ ماها زنده خواهیم ماند ‌ـــ‌ اما در دنیایی متفاوت سکونت خواهیم داشت.
ما در آستانه ورود به سده جدید شمسی هستیم. آخرین روزهای قرن چهاردهم برای ما که تجربه‌های دیگر مردمان جهان پیش رویمان است، چطور می‌تواند بگذرد؟ به اعتقاد من کسانی که این تجربه را دارند...
گویا دنیا هر از چند گاهی، ماموریتی تازه را به فلسفه محول می‌کند. الان هم یکی از آن دفعات است. بالاخره، واژه‌ای بزرگ و انتزاعی مثل «حقیقت» در متن یک بحران فرهنگی قرار گرفت و می‌توان از فیلسوفان خواست تا آن را تفسیر کنند. اما شاید کاری از فلاسفه برنیاید، چون مسئلۀ حقیقت برای فلاسفه، با کاربردِ تحریف‌آمیزِ آن برای عده‌ای از مردمِ دنیا فرق دارد. تحریفِ حقیقت توسط مردم را نمی‌توان بلافاصله با یک تئوری جدید فیصله داد.
آیا شده تابه‌حال با افرادی کار کنید که آنقدر که فکر می‌کنند قابل نیستند؟ این مسئله برای بیشترِ ماها امر تازه‌ای نیست، اما آمارها به ما می‌گویند که این افراد احتمالا بیشتر مرد هستند تا زن. درست است ‌ـــ‌ مردان معمولا بیشتر از زنان دربارۀ توانایی‌های خودشان اغفال می‌شوند. جالب است که همین مردان معمولا شانسِ موفقیتِ بیشتری در حرفۀ خودشان دارند. چون یکی از بهترین راه‌ها برای فریفتنِ دیگران این است که اول خودتان را گول بزنید.
همۀ ما افرادی را می‌شناسیم که به‌خاطر اعتمادِ بیش‌ازحد، به دردسر افتاده‌اند: مشتریانی که سرشان کلاه رفته، عُشاقی که به آن‌ها جفا شده، کسانی که دوستان‌شان ترک‌شان کرده‌اند. درواقع بیشترِ ماها، اعتمادِ اشتباه و ضرر آن را تجربه کرده‌ایم. این تجاربِ شخصی باعث می‌شود فکر کنیم که مردم بیش‌ازحد به‌هم اعتماد می‌کنند و غالبا تا مرز ساده‌لوحی پیش می‌روند. ولی درواقع، ما به اندازۀ کافی اعتماد نمی‌کنیم.
بیرون از محیط دانشگاه اگر به مردم بگویید که می‌خواهید فیلسوف شوید، تعجب می‌کنند؟ من خودم بارها و بارها این سوال را شنیده‌ام که: «به چه‌دردی می‌خورد؟» من شبیه آدم‌های جنتلمن و باهوش و باعرضه هستم ‌ـــ‌ چرا باید دنبال کاری بروم که مرا پولدار نمی‌کند و تاثیر چندان مثبتی هم در این دنیا نخواهد داشت.
طی سال‌های گذشته، ترسی فزاینده نسبت به رشدِ سازمان‌های دست‌راستیِ افراطی، نئونازی‌ها و فاشیست‌ها شکل گرفته است. رویدادهای چند سال گذشته ازجمله ماجرای شارلوت‌ویل در آمریکا، کِمنیتس در آلمان و حملات تروریستی اخیر در کرایست‌چرچِ نیوزیلند این سوال را مطرح می‌کند که: برای جلوگیری از گسترش این ایدئولوژی‌های افراطی چه می‌توانیم بکنیم؟
فلسفۀ برگسون را می‌شد در سه کلمه خلاصه کرد: زمان فضا نیست. به‌قول برگسون، زمان، آن‌طورکه در ریاضیات و فیزیک بیان می‌شود – یعنی توالیِ واحدهای گسسته و یکسان (مثل دقایقِ ساعت، یا نقاطِ یک خط) – استمرار ندارد؛ بلکه فقط هم‌نشینیِ مکررِ لحظاتِ زمان حال است. زن‌ها عاشق فلسفۀ برگسون دربارۀ خلاقیت، تغییر و آزادی بودند، اما اشتیاقِ آن‌ها باعثِ برانگیختنِ واکنش‌های منفی علیه خود او شد.
اگر از مردم بپرسید چرا کشورشان پیشرفت نمی‌کند، یا از سرمایه‌گذاران بپرسید چرا در برخی مناطق اصلا سرمایه‌گذاری نمی‌کنند، تقریبا همیشه در صدر فهرستِ جواب‌های‌شان، عامل فساد به‌چشم می‌خورد. اما فساد ناشی از جهل یا فقدانِ اخلاقیات نیست؛ راه‌حلی‌ست که مردم برای دورزدنِ محدودیت‌ها اتخاذ می‌کنند.
بیشتر مردم، نه‌تنها فکر می‌کنند که شایسته‌سالاریْ الگوی مناسب برای ادارۀ جهان است، بلکه معتقدند دنیای ما واقعا بر مدارِ شایسته‌سالاری می‌گردد. اما شایسته‌سالاری، نه فقط باوری غلط است، بلکه تحقیقاتِ فزایندۀ علوم روان‌شناسی و عصب‌شناسی نشان می‌دهد که این عقیدهْ افراد را بیشتر خودخواه، خودمنتقد، و حتی بیشتر مستعد رفتارِ تبعیض‌آمیز می‌کند.
در این زمانه، چگونه می‌توانیم پیوند مستقیم‌تری با دیگران برقرار کنیم؟ برای شروع می‌توانیم با همۀ عُرف‌ها، نهادها، فناوری‌ها و طرزفکرهایی که ما را ازهم جدا نگه می‌دارند، به مخالفت بپردازیم و پیوندهای اجتماعی که ما را به انسان‌های واقعی تبدیل می‌کنند، احیا کنیم. اما به‌چالش‌کشیدنِ شیوه‌های عمومیِ ایجادِ تفرقه، هرچند ساده به‌نظر می‌رسد، موانعِ درونی‌سازی‌شدۀ ما دربرابر ایجادِ پیوند، خود عمیق‌تر و زیان‌بارترند؛ موانعی که همۀ آن‌ها به‌نوعی به شرم مربوطند.