وقتی از خواب برخاست، فهمید که به گریگور سمسا مسخ شده است. همان طور به پشت روی تخت غلتیده بود و به سقف نگاه میکرد. مدتی طول کشید تا چشمهایش به نور ضعیف عادت کرد.
جانت رویش را از دستشور برمیگرداند و ناگهان شوهرش را میبیند که روی صندلی کنار میز آشپزخانه نشسته، تیشرتی سفید و شلوارکی به تن دارد و او را تماشا میکند. شوهرش روزهای هفته را در دفترش در وال استریت میگذراند و فقط صبح روزهای شنبه است که با همین هیبت سر میز آشپزخانه ظاهر میشود:
اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوانهای آدمی را مثل شیشه میتوانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنامترین محله شهر شد؛ جایی که خانههای بنا شده از چوب و آهنکهنهاش به نظر میرسید هر آن فرو خواهد ریخت.