Tag: ادبیات ایران

سعی می‌کنم تندتر چسب‌ها را به سمت هم بکشم تا محکم‌تر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر می‌کند. کناره لب‌ها خشکی زده است. قول داده که پوسته‌ها را نکند اما هر بار قطره خونی روی لبش چسبیده. یادم باشد دنبال آ. د…
در آن بعد از ظهر خوش آب و هوای بهاری لم داده بودم کتاب می‌خواندم که طوطی آمد و روبروی من نشست روی دسته‌ی مبل. آنقدر سبک بال زد و راحت از جلوی چشمم عبور کرد که تنها فرصت کردم خودم را به خاطر نصب نکردن توری پنجره‌ها سرزنش کنم. نمی‌دانم از کجا فرار کرده بود، اما مشخص بود دست‌آموز است. چون وقتی از جا بلند شدم، با لحن طوطی‌وارش گفت:
زن‌هایِ باکلاسِ دست کج، عینِ گهِ غلتان هرچی سرِ راه‌شان باشد می‌چسبانند. دخل‌اش را آورده‌اند. بی بروبرگرد! یکی‌شان خم می‌شود و از آن زیرمیرها از زیرِ پایِ زنِ چاقی یک کرست کش می‌رود. قرمزش را برمی‌دارد. ازانگلیسیِ یقه‌ی مانتوش می‌چپاندش لای پستان‌هاش. به پسرِکوچیکه‌ی هول که دست و پاش را گم کرده برای دادنِ بقیه‌ی پول به مشتری نگاهی می‌اندازد. عجب ناکسی! به قیافه‌اش نمی‌آید که با شیطان از یک پستان شیر خورده باشد؛ صورتش برق می‌زند، شفاف، مثلِ چینی. چینیِ چربِ روغن زیتون خورده. لب‌هاش را به هم می‌مالد و روژِ اناری‌ش حجم می‌گیرد، رژه می‌رود، مانور می‌دهد، مثلِ گُل قرمزهایِ بشقابِ ایرانی. رحم نمی‌کند دلش از زردش هم می‌خواهد. از همان زردِ قناری‌ای که برقِ پولک دوزی‌هاش غوغا می‌کند.