بادی می‌وزد. برگی خش‌خش می‌کند و بوی سـیب جـاری می‌شود. چشمهایت باز می‌شود. سـیب‌هـای سـرخ رو بـه تـو آویخته‌اند و عطر می‌پراکنند. قبلاً دیده‌ای. قبلاً کشیده‌ای. چیـز تازه‌ای نیست. چشمت برق نمی‌زند، دست و دلت نمی‌لـرزد. محو طراوت سیب نمی‌شـوی. قلمـی برمـی‌داری نـه قلـم‌مـو، می‌خواهی چیزی بنویسی، نه اینکه بکشـی. در برابـر قلـم مـو مقاومت می‌کنی و با خودت می‌گویی: عادت است.

آنجاست. وسط جاده. توبره‌ای‌ زردرنگ بدست دارد. این توبره زمانی‌ کیسه برنج بوده. مادرم هم از کیسه برنج خریطه درست می‌کند. اما من کی‌ دست می‌گیرم؟ دستکولی چرمی دارم که پارسال خواهرم از جاده لیلامی‌ها برای خودش خریده بود، حالا او رفته و این مانده برای من. عجب سرگذشتی دارد این دستکول،

شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـه‌ی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان می‌آمدند. چه بهتر که محترمانه خبر می‌شدند و نان هم مـی‌خوردنـد. همسـایه‌هـا همه جمع می‌شدند و دیگ‌های بزرگ مسـی را روی اجـاقهـا می‌گذاشتند و در حالیکـه دود و بخـار بـه هـوا مـی‌رفـت، بـا کفگیرهای نو غذاها را شور می‌دادند.