• دختر شهر ارمن

     بانوی کمر باریکی به من چای می‌آورد که لباس تنگ سیاه پوشیده و موهایش را آنقدر محکم بسته که حتی من احساس ناراحتی می‌کنم وبه این فکر می‌کنم که وقتی ساعت کاری اش تمام شود چطور این لباس‌ها را بیرون می‌کند و موهایش را باز می‌کند و آرایشش را...
  • خاتون

    آن روز بی‌بی پیاله چای زیره از چاینک نقره‌ای ریخته بود و گفته بود خوابت را به زن بیوه یا به دختر شوهرندیده یا به مرد جوان ویا به ملای پیر قصه نکن. خوابت را ببر پیش آب روان قصه کن. برای آب زلال وصاف بگو. آب زلال خوابت...
  • شاه کابل، مطرب خرابات

    ایستاده‌ای پشت به کاج‌های این سرای قدیمی‌ و بـه ایـن فکـر می‌کنی کـه از در کهنـه‌ی چـوبی وارد شـده‌ای. اول دق‌البـاب کرده‌ای، غلامگردشی را دور زده‌ای و درست روبه‌روی مـن و پشت به کاج‌ها ایستاده‌ای. قبلاً مرا در کجـا دیـده‌ای؟ چشـمان سـیاه مـوربم را، ابـروان کمـانی کشـیده‌ام را، بینـی...
  • دامن سرخ کتانی‌ام 

    از خانه بیرون می‌دوم و زیر آسمان ابری و خاک آلود، زیر چادر برقعی زردرنگ که مال بی‌بی ماهروی آشپز است، زمین را گز می‌کنم. حال عجیبی دارم. حسی نزدیک به ترس و وهم. حس کسی را دارم که دستی به یکباره زیر گلویش را فشرده و نفس‌هایش رابه...
  • آمده‌ام که بروم

    تیرماه بود که باد آمده بود و موهایت را پریشان کرده بود روی پیشانی.  بادی تند ومواج که از شمال آمده بود و پیشانی ات را روفته بود و از لای موهایت گذشته بود و رفته بود به سمت درختان چنار، از لای شاخ و برگ‌های سپید و سبز...
  • فرح

    وارد سرا که می‌شوی برگ‌های نهال‌های شگوفه‌زده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی می‌کند. عطر شگوفه بهی که  به دماغت می‌پیچد با خود می‌گویی:  شاید رسیده باشد. کلکین بازرا که می‌بینی این بارمحکم‌تر می‌گویی او برگشته است و به کفش‌هایش می‌نگری که دم در جفت شده...
  • بوبو

    ‌روبروی آیینه قدنما که می‌ایستی خود را  همرنگ بوبو می‌یابی.  انگار تصویر درون  آیینه ‌شانه‌ی چوبیِ دو دندانه را به دستت می‌دهد تا راست روی  برنده بایستی و کمند موی یک‌دست و پُرپشتت را شانه بزنی. آیینه  چشما‌ن بوبو را نشا‌نت می‌دهد؛ چشمان قهوه‌ای درخشانش را‌، گوشه‌‌ی ا‌بروانش را‌،...
  • برسد به دست ساقیا

    بادی می‌وزد. برگی خش‌خش می‌کند و بوی سـیب جـاری می‌شود. چشمهایت باز می‌شود. سـیب‌هـای سـرخ رو بـه تـو آویخته‌اند و عطر می‌پراکنند. قبلاً دیده‌ای. قبلاً کشیده‌ای. چیـز تازه‌ای نیست. چشمت برق نمی‌زند، دست و دلت نمی‌لـرزد. محو طراوت سیب نمی‌شـوی. قلمـی برمـی‌داری نـه قلـم‌مـو، می‌خواهی چیزی بنویسی، نه اینکه...
  • هرچه بادا، باد

    آنجاست. وسط جاده. توبره‌ای‌ زردرنگ بدست دارد. این توبره زمانی‌ کیسه برنج بوده. مادرم هم از کیسه برنج خریطه درست می‌کند. اما من کی‌ دست می‌گیرم؟ دستکولی چرمی دارم که پارسال خواهرم از جاده لیلامی‌ها برای خودش خریده بود، حالا او رفته و این مانده برای من. عجب سرگذشتی...
  • پامیرجان

    شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـه‌ی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان می‌آمدند. چه بهتر که محترمانه خبر می‌شدند و نان هم مـی‌خوردنـد. همسـایه‌هـا همه جمع می‌شدند و دیگ‌های بزرگ مسـی را روی اجـاقهـا می‌گذاشتند و در حالیکـه دود و بخـار بـه هـوا مـی‌رفـت، بـا کفگیرهای نو...