«قصه‌ی عامیانه‌ای است که می‌گوید روح هر انسان تمام راز‌های زندگی و مرگ و کائنات را می‌داند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشته‌ای انگشت خود را روی لب‌های نوزاد می‌گذارد و می‌گوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را می‌گذارد. «می‌گویند این جای انگشت همان فرشته است. هر انسانی یکی دارد.»

جیم تروسدیل کلبه‌ای در غرب مزرعه لم‌یزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکی‌ها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره قدیمی روزنامه بلک هیلز پایونیرز را زیر نور چراغ هریکین می‌خواند؛ در هرحال، نگاهش به روزنامه بود.

جانت رویش را از دستشور برمی‌گرداند و ناگهان شوهرش را می‌بیند که روی صندلی کنار میز آشپزخانه نشسته، تی‌شرتی سفید و شلوارکی به تن دارد و او را تماشا می‌کند. شوهرش روزهای هفته را در دفترش در وال استریت می‌گذراند و فقط صبح روز‌های شنبه است که با همین هیبت سر میز آشپزخانه ظاهر می‌شود: