پرانتزها پسر، دوازده سیزده ساله بود. زخمِ روی انگشتِ اشارهی دستِ راست را گذاشت کنارِ دهانش. بخارِ دهان برای لحظهای سوزشِ زخم را کمتر میکرد. جلوی 1 سپتامبر 2015
پاییزِ آبپری استکان چای تویِ نعلبکی نشست و صدایِ جیرینگِ خودش را تویِ قهوهخانه پخش کرد. پیرمرد چوبش را روی زمین فشار داد و بلند شد و 9 می 2015
ماز آقا مجتبی، فرچهی آخر را که به کفشهاش کشید، بادی به غبغب انداخت و گفت من میگم بلند شید ببرمتون هایپر اِستار رو ببینید. پاشید 17 نوامبر 2014