آرشیو نوشته‌های فریبرز مسعودی

بشر

یک گیلاس نوشیدنی جلو او، یک فنجان اسپرسو جلو رضا، یک بشقاب میوه تزیین شده در وسط میز. یک طرف میز میترا و طرف دیگر رضا. رو به روی هم. دور از همهمه کافه! میترا در چشم رضا نگریست و گفت: رضا یک چیزی می‌خوام بهت بگم...

نان و عشق

آناهیتا از در خانه بیرون می‌آید. موهای بلند که تا گودی کمرش می‌رسد در پرتو خورشید می‌درخشند و صورت کشیده واستخوانی‌اش را از دو سو دربرگرفته‌اند. پیراهن حریر گل بهی که تا بالای زانوانش می‌رسد انگار با اندامش سرجنگ دارد...

اشرف نمی‌آید

صدای به هم خوردن در حیاط پیرمرد را از جا پراند. پسربچه به ایوان دوید و از آن‌جا به حیاط سرک کشید. باد لنگه‌های در حیاط را به هم می‌زد. پیرمرد گوش تیز کرد و نرمه دماغش را که زردی می‌زد خاراند. “هیچ‌وقت سابقه نداشته...

کلاغ‌ها

گرمای شعله قرص الکل جامد حریف برف‌های فشرده داخل یغلاوی نمی‌شد. مهرداد بالاسر یغلاوی ایستاده بود، این پا و آن پا می‌کرد. امیر تا خرخره تو کیسه‌خواب چپیده بود و سیگار دود می‌کرد. ته یغلاوی کمی آب جمع شد. مهرداد آب را به...

 شبانه

آتش یک‌هو زبانه کشید، پت‌پت کرد و خاموش شد. مرد سیگارفروش یقه ژاکتش را کیپ کرد. دست‌وپایش را تکان داد تا کمی گرم شود. از جلو مغازه میوه‌فروشی یک جعبه میوه چوبی خالی آورد، آن را خرد کرد و روی زغال‌های نیم‌سوز توی پیت...

کافه‌ای در همان حوالی

مردکه من را درگوشه تاکسی مچاله کرده بود. از بازویش هل دادم و گفتم: آقا! درست بشینید. از رسالت تا این جا خودشو انداخته رو من! مردکه گفت: - هوی ی ی چته! انگار تاکسیه خریده. تو که سختته دربست سوار شو.

در پرتو آفتاب فروزان

صدای ونگ ونگ گریه بچه تو کله مرد صدا می‌کرد. زن پستان خشکیده‌اش را از دهان بچه درآورد و به جان‌علی نگاه کرد. بچه توی بغل زن پیچ و تاب می خورد و از گریه سیاه شد. جان‌علی نگاهش را از نگاه زن دزدید و نگاه سرگردانش به روزن...

تازه‌ها