ادبیات، فلسفه، سیاست

آصف جاهد

آصف جاهد متولد ۱۳۶۱ روزنامه‌نگار افغان است. او سال‌ها با رسانه‌های داخلی کار کرده و گهگاهی داستان می‌نویسد.

نفر پنجم

سبحان الله والحمدالله و… چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم به این همه رنج پایان دهم.

برگ چهارم

روی زمین می‌نشینم و پشتم را به رادیاتور می‌چسپاندم. کجا هستم؟ به درستی نمی‌دانم. به مغزم فشارمی‌آورم؛ از کار افتاده است. شاید هم من، به آن نمی‌اندیشم! بلند می‌شوم. در امتداد راهروی بیمارستان به راه می‌افتم. سردل ندارم. پراکندگی باور نگرانیِ همیشه‌گیِ من بود. نگرانی که تا این دَمهای پایانی هم از من جدا نمی‌شود.

یک روز عادی

یادت نیست؟ همان که می‌آمد کنار دیوار خانه‌ی‌مان و از بامداد تا نیمه‌روز و بی‌گاه‌ها جای‌اش همان‌جا پای‌اش مصنوعی را در‌می‌آورد و زیر تنها درخت کوچه می‌نشست. می‌گفت که طالبان قطع‌اش کردند. اگرچه نگاه اول گمان می‌کردی که خودش طالب است. همیشه دستاری به‌سر داشت. رویی خشک و آفتاب سوخته و ریشی داشت که گه‌گاهی کوتاه می‌کرد.

گور روی تپه‌ی خاکی

آرام به گوشه‌ی خانه می‌خزم. فرش را بالا می‌زنم و چاقویی که پنهان کرده بودم را به‌دست می‌گیرم. این‌بار بلند می‌شوم و خودم را زود بالای سرش می‌رسانم. دستان‌ام می‌لرزد. گمان کنم که جان‌ام و همه‌ی پیراهن و تنبان‌ام تَر شده. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و به‌سوی خودم می‌کشم‌اش. بیدار می‌شود. بی‌آن‌که چیزی گوید، چاقو را به سینه‌اش می‌کوبم.

همه بی‌خانمانیم

عینک دودی به چشم میزدم و کت کهنه‌ای که از زباله‌دانیِ کنار خانه‌ی شهردار پیدا کرده بودم، را می‌پوشیدم. شلواری هم به همان رنگ اما کمی رنگ رفته و آفتاب خورده از دوستی دزدیدم. پیراهنی چهارخانه هم از زباله‌دانی دیگری یافتم و در نهایت برای خود دَنگ و فَنگی درست کردم. با این قیافه میرفتم سمت دوکانهای شیک!