ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

ده لو خشگله

بیست و نه سال بعد از روزی که فهمید به پایان خط رسیده است، هنوز خودکشی نکرده بود. روی کاناپه‌‌ی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، با موهای بیرون زده‌ی شکمش از لبه‌ی زیرپوش‌بازی می‌کرد و چیپس کم نمک می‌خورد. بعد ازظهر جشن تولد دخترشان بود و زنش داشت توی آشپزخانه سالاد اولویه درست می‌کرد. یکی از شبکه‌های منفی شانزده فیلم وحشتناکی نشان می‌داد. دست وپای مرد لختی را بسته و در اتاقی نیمه تاریک از سقف آویزان کرده بودند.

مثل یک خواب بد 

آن شب آقا و خانم زومپن را برای شام دعوت کرده بودیم. آدمهای خوبی بودند. به واسطه پدرزنم بود که با آنها آشنا شده بودیم. از وقتی ازدواج کرده بودیم همیشه کمکم می‌کرد تا باکسانی که مراوده با آنها در معاملاتم سودمند بود، آشنا شوم و زومپن یکی از آن آدمهای سودمند بود. او رئیس کمیته‌ای بود که مناقصه پروژه‌های بزرگ تولید مسکن را برگزار می‌کرد و من با حرفه «گودبرداری» وصلت کرده بودم.

ماز

آقا مجتبی، فرچه­‌ی آخر را که به کفش­هاش کشید، بادی به غبغب انداخت و گفت من می‌گم بلند شید ببرمتون هایپر اِستار رو ببینید. پاشید

کلاه سیاه نخی

سه سال دارو خورد و شناخت درمانی کرد، نشد، دارو را نخورد و نشد، شناخت درمانی را رها کرد و نشد، می‌خواست راه‌های آرام شدنش را خودش کشف کند، نشد، ورزش کرد، رها کرد، خانه ماند، بیرون رفت، دوست پیدا کرد، ول کرد، یکی دوبار مهمانی رفت، نرفت، تصمیم می‌گرفت بیرون بزند، لباس می‌پوشید، در می‌آورد، همراهی‌اش که می‌کردم آب شدندش را می‌دیدم، خیس عرق شدنش را،گاهی از حد اضطراب راه رفتن در شلوغی برایش ناممکن بود، می‌گفتند فوبی فضای باز دارد.

همه خرس

پسته محاصره بود؛ زمین سخت و آسمان دور، مرگ از چهار سو در پرواز، دیپوی مهمات خالی، مجاهدین پشت دروازه قلعه سنگر گرفته‌اند، پسته‌های اطراف هم که یا سلام تسلیمی زدند و یا پرخچه‌هایشان باد شد. امید رسیدن کمک از ولسوالی صفر است و مرگ پیشت دیوار قلعه در کمین. این‌ها روحیه سربازها را بشدت ضعیف کرده، ولی عزم تورن جزم بود. می‌گفت: «یا وطن یا کفن! هرگز با این اشرار در یک راه نخواهم رفت.»

هنوز در برزخ 

با مشت محکم به میز می‌کوبم و سپس همان مشت را محکم‌محکم به سر-و-روی‌ام می‌کوبم. باز می‌کوبم و هم‌چنان دنباله می‌دهم تا درد برای‌ام بی‌معنا می‌شود. نمی‌دانم، به‌راستی که نمی‌دانم، چه کنم. بیچاره و درمانده به دید می‌رسم. روی چوکی می‌نشینم و باز محکم روی میز می‌کوبم. دیوانه‌وار سرم را تکان می‌دهم. این حس عجیبی‌ست. من هرگاه نیاز به خالی کردن عقده‌هایم دارم، همین‌ کارها را می‌کنم. خو گرفته‌ام با این مشت‌ها.

رنگ مو

جوانک یک ردیف رنگ مو روبرویم می‌چیند روی رف ویترین و یک بند و بی وقفه توضیح می‌دهد: «خودتون که بهتر از همه می‌دونین ، اول از همه رنگ موی آلمانی تو دنیا حرف اول رو می‌زنه خانم. بعدش فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی تو بورسن. ایگرا با فرمول جدید و آسیب دیدگی حداقلی، بازار دنیا رو گرفته. دوامش عالیه . موهاتونم تو ده دقیقه رنگ می‌گیره. حالا چه رنگی می‌خواین؟»

نفر پنجم

سبحان الله والحمدالله و… چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم به این همه رنج پایان دهم.

خوابگاه ابر‌های سیاه

من می‌روم. شاید منظور خدا از حرکت و برکت نماز شکرانه خواندن برای باران نباشد. می‌روم باران بیاورم. می‌روم بر فراز کوه‌ها. ابر‌ها را می‌آورم و روی آسمان ده گل‌میخ می‌کنم. دیگر نمی‌خواهم مسوول مرگ جو بته‌های نورس باشم و تشنگی سبزه‌ها. من می‌روم ابر‌ها را بیاورم و بند شان کنم. تا دل تنگ شوند و ببارند. تا زمین سیراب شود. سبزه‌ها برویند. گاو‌ها دوباره بخندند و خرها بچرند و بد مستی کنند. من می‌روم باران بیاروم.

خانم ف زن خوشبختی‌ست

خانم ف زن خوشبختی است. این را همه می‌گویند. مادر خانم ف هر صبح شنبه برای دخترش اسفند دود می‌کند و از ته دل می‌گوید «تا بترکد چشم حسود.» مادر خانم ف معتقد است دود کردن اسفند صبح روزهای شنبه نگونش بیشتر است. خانم ف بیست و پنج سال است با آقای ف ازدواج کرده. آقای ف مرد خوبی‌ است. این را همه می‌گویند.

عشق سمسا

وقتی از خواب برخاست، فهمید که به گریگور سمسا مسخ شده است. همان طور به پشت روی تخت غلتیده بود و به سقف نگاه می‌کرد. مدتی طول کشید تا چشم‌هایش به نور ضعیف عادت کرد.

باز عید و یادمان نگار یمنی

از جمله درد‌های بی‌درمان بی‌بی‌ مهری، یکی هم گرفتن آرامش از دیگران است. این مرض ماهی چند بار به اوج خود می‌رسد. واقعه طوری است که بی‌بی از صدا یا اداهای یک آوازخوان خوشش می‌آید. این هفته مثلا نوبت به جناب میر مفتون رسیده است. با آن حال کردن‌های عشقی‌اش حین خواندن و هزار البته دندان‌های کج پُست‌مدرن‌اش که دل بی‌بی را تا آن طرف بدخشان می‌برد. اذان صبح، هنوز چشمان بی‌صاحب بی‌بی باز نشده، گوشکی‌ها را در گوش‌اش می‌گذارد و میر صاحب شروع به خواندن می‌کند تا اذان خفتن.