ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

خواجه ترازودار

بهار بود و هوا سرشار از طراوت. زمین سبز و آسمان آبی. آب های جاری از چهار سو سکوت را تبدیل به سرود می نمود. بعبع گوسفندان و هی هی چوپانان از هر کرانه به گوش می رسید. درّه ها لبالب از خنده ی کبک بود. جست و خیز آهوان سینه ها را تهی از آه نموده بود. «میفروش» با تمام مستی راز هستی را به تماشا می‌گذاشت.

خوابِ هاروی

جانت رویش را از دستشور برمی‌گرداند و ناگهان شوهرش را می‌بیند که روی صندلی کنار میز آشپزخانه نشسته، تی‌شرتی سفید و شلوارکی به تن دارد و او را تماشا می‌کند. شوهرش روزهای هفته را در دفترش در وال استریت می‌گذراند و فقط صبح روز‌های شنبه است که با همین هیبت سر میز آشپزخانه ظاهر می‌شود:

تاریخ وارونه

چراغ دستی را روی قفل‌های دکان‌ها می‌تاباند، بعد با دست آن‌ها را می‌کشید تا مطمئن شود که قفل است. تا آخرین قفل ادامه داد و بعد آرام آرام به سمت بالای جاده حرکت کرد. صدای خوردن چوب دستی و روشنایی چراغ با گام‌هایی که آرام آرام به زمین تماس می‌گیرد تمام حادثه‌ی شب بود.

برگ چهارم

روی زمین می‌نشینم و پشتم را به رادیاتور می‌چسپاندم. کجا هستم؟ به درستی نمی‌دانم. به مغزم فشارمی‌آورم؛ از کار افتاده است. شاید هم من، به آن نمی‌اندیشم! بلند می‌شوم. در امتداد راهروی بیمارستان به راه می‌افتم. سردل ندارم. پراکندگی باور نگرانیِ همیشه‌گیِ من بود. نگرانی که تا این دَمهای پایانی هم از من جدا نمی‌شود.

در خوابم، ماهی‌‌ من‌ پرواز می‌کند

ترسم از ماهی مرده وقتی شروع شد که توی یکی از دید و بازدید های عید، پسر بچه مهمانمان از غفلت بقیه استفاده کرد و رفت سر وقت ماهی. نشسته بودم به کتاب خواندن که آمد توی چارچوب در و چیزی را مقابلم گرفت. یک ماهی سرخ درخشان که سنجاق قفلی بزرگی توی شکمش فرو رفته بود.

آجی دخیلت، آسمون رُمبید

«شوهر؟! کدوم شوهر آجی؟» این آجی گفتنش عذابم بود. مگه نه این که تو همین خونه دنیا اومده؟ مگه نه این که دوساله بود مادرش مرد و مادرم بزرگش کرد؟ مگه نه این که دوست و آشنامون یکی بودند؟ پس این آجی و دخیلت از کجا اومدن؟ گیریم که مادر مرحومش، بلقیس خانوم خرمشهری هم بود.

مثلث

عاشق کار کردن با مردهای احمق‌ام. مخصوصا این کار، مخصوصا این احمق. چشم هایش شبیه مثلث است؛ مثلث هایی با قاعده پهن و ساق‌های کوتاه. عیناً مثل ابروهایش. از حُمق ذاتی‌ای که ته چشم های مثلثی‌اش است، همان‌قدر خوشم می‌آید که از فرزی‌اش.

آواز رنگي

فکر کنم اين انباره ضمير ناخودآگاه آدمي، انباره هاي ديگري دارد که پنهان‌تر است. انباره‌هاي تو در تو و هزارپيچ. نمي‌دانم آن روز آن شعر از کجاي ضمير ناخودآگاه من خودش را نشان داد. از کدام دالانش. اصلاً من آن شعر را کجا و کي ياد گرفته بودم و حفظ کرده بودم؟ نمي‌شود فقط جعبه مداد رنگي را مقصر دانست که مرا از خود بي خود کرده بود.

شهاب سنگ

این بیست و هفتمین مرده‌ای‌ست که از صبح تا حالا شسته‌ایم .هنوز ده‌ دقیقه به ساعت نه مانده و کلی جنازه‌ی دیگر هم در نوبت باقی‌ست. بعد از آن سال‌های رکود و بی‌کاری، بیست روز اخیر پر درآمدترین روزهای زندگی‌ام بوده است. حساب بانکی‌ام تا خرخره پر شده.

واژه‌فروش

به او بلیسا کریپوس‌کولاریو می‌گفتند، نه که او را با همین نام غسل تعمید داده باشند، یا آن‌که مادرش این نام را بر او مانده باشد، بلکه به این دلیل که او خود آن‌قدر جستجو کرد تا آنکه شعر «زیبایی» و «صبح‌دم» را یافت و خود را درآن پیچید. زندگی‌اش را از راه فروش واژه‌ها تامین می‌کرد. کوهستان‌های پربرف و سواحل سوزان را پشت سر می‌گذشت و سر راهش در بازار و کوی و برزن شهرها و روستاها توقف می‌کرد و سایبانش را که چهار پُل چوبی و پارچه‌ای ضخیم بر آن بود، می‌گستراند تا از باران و نور آفتاب در امان باشد و سپس به مشتریانش رسیدگی می‌کرد.

وسواس

هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ایستاد. انگشت به پیشانی خود گذارد؛ شقیقه‌ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را در هم کشید و چند مرتبه شیطان را لعن کرد. درست فکر کرده بود. اکنون به یادش می‌آمد که وقتی خواسته بود غسل کند، یادش رفته بود استبرا کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.

و ناگهان کسی در می‌زند

مرد ریش‌داری که روی کَوچ اتاق نشیمن من نشسته بود با تحکم می‌گوید: «حالا یک داستان تعریف کن.» باید عرض کنم که چنین وضعیتی هر چیز می‌تواند باشد، به جز یک وضعیتی خوشایند. من داستان می‌نویسم تعریف نمی‌کنم، و حتی اگر می‌توانستم، داستان چیزی نیست که به دستور کسی بشود تعریف کرد.