ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

تخم‌مرغ شانسی

اجساد کسانی را که در حمله‌های تروریستی کشته می‌شوند به انستیتوت طب عدلی ابوکبیر برای کالبدشکافی انتقال می‌دهند. خیلی از افراد و مقام‌های شاخص در جامعه اسراییل هم از این کار سردر‌نمی‌آورند و حتی کسانی که در ابوکبیر کار می‌کنند همیشه دلیل این کار را نمی‌دانند. چون، هر چی‌ نباشد، دلیل مرگ کسانی که در آن حملات کشته می‌شود، واضح است و بدن آدم که تخم مرغ شانسی نیست که بازش کنی، بدون اینکه بدانی داخلش چیست

اسیر

آن وقتی که من آمدم پدر یک بار دیگر به جنگ رفت. مادر چادر نخی سبز لجنی‌اش را که پر از گل‌های بابونه بود، می‌انداخت روی سرش و بوی گل‌هاش پهن ِموزاییک‌های براق پله‌ها می‌شد و با یک دست چادر را زیر چانه‌ی کوچک و لرزان صورت گندمی‌اش می‌گرفت و با زبان کوچکِ صورتی‌اش لبهای باریک و خشکش را تر می‌کرد . سبد قرمز پلاستیکی مشبک را که تازه خریده بود دست می‌گرفت و درِ حیاط را آرام می‌بست تا چادرش فرصتی برای لای در ماندن پیدا نکند، تا یک وقت دیرش نشود.

چند تار موی شرابی

در حمام را از داخل قفل می‌کند. صدای شیر آب می‌آید. پالتو را آویزان می‌کنم و به اتاق خواب می‌روم. چمدانم را از زیر تخت بیرون می‌کشم. صندوقم را در می‌آورم و تارهای شرابی را می‌گذارم کنار چیزهای دیگر. تار موها از همه بیشتر است. صدایی می‌آید. چراغی زیر تخت روشن و خاموش می‌شود. دست می‌اندازم بیرون می‌آورمش. گوشی موبایل است اما گوشی فریبرز نیست. چراغش روشن می‌شود و نام حمیرا می‌افتد و باز خاموش می‌شود. دستم می‌لرزد. گوشی می‌افتد. هنوز از حمام صدای آب می‌آید. گوشی را بر می‌دارم. فقط شماره‌ی حمیرا در حافظه‌اش است. یادداشتش می‌کنم. گوشی را سر جاش می‌گذارم و چمدان را هل می‌دهم زیر تخت.

در چشم گربه

پایش را از گلیمِ تخت درازتر کرده بود. دود قلیان از دهانش می‌رفت تا برسد روی سر کسانی که آنجا بودند. با قوطی کبریت بازی می‌کرد تا شاه بیاورد و کیف کند. از سر ظهر یک بند دزد آورده بود. چشم تنگ کرد به آمدن کوسه که می‌شلید. توی راه پایش گرفت به تخت حمال ها.« آی پیزی، کوری؟» کوسه کمرش را راست کرد و گفت:« کور بابات بود که تو پس افتادی.» قبل از آنکه جر بالا بگیرد، داد کشید و کوسه را صدا کرد. قهوه خانه از صدا افتاد و باز صدای قلیانها بلند شد. حمال‌ها نطق نکشیدند. حتما فهمیدند او یسل کوسه را می‌کشد.

فیسبوک و قبر کارمل

این روزها البته این‌که ببینی مردم پیش روی لوگوی فیسبوک قطار ایستاده‌اند و عکس می‌گیرند، یک گپ عادی است. دَم صبح که بطرف محل کار می‌راندم، هنوز بسیار وقت می‌بود و مردم زیادی آنجا نبودند. اما عصرها زمانی که دوباره بخانه برمی‌گشتم، همیشه جمعیت بزرگی را می‌دیدم که جلوی لوگوی فیسبوک صف کشیده‌اند و با ذوق شوق از همدیگر عکس می‌گیرند.

دستمال سفید صبرگل

دستی دور سینه‏اش حلقه شد و محکم چسبید به بدنش. صورتش را دَور داده نمی‌‏توانست. صدایی از گلویش خارج نمی‌‏شد. خودش را در محاصرۀ دو دست می‏‌دید. هوا تاریک شده بود و نور کم‏رنگی از داخل مسجد، کوچه را روشن کرده بود. امروز هر چه تلاش کرده بود باز هم ناوقت رسیده بود. کوچۀ طولانی را تندتند قدم برداشته و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را سَیل کرده بود. داخل کوچۀ خودشان که شده بود، کسی را ندیده بودو نفس راحتی کشیده بود.

کفاره

درست روی پله‌های کنیسه چشم در چشمش این را گفت. همان لحظه‌ای که از کنیسه خارج شدند و حتی پیش از آن مرد فرصت آن را پیدا کند که عرق‌چین یارمولک خود را از سر بردارد و در جیبش بگذارد. زن دست خود را از دست مرد خطا داد و به او گفت که یک حیوان است؛ گفت که دیگر هرگز نباید آنطور با او حرف بزند و از کنیسه بکشدش بیرون انگار که مالکش باشد.

پاره‌های انتحار

دمِ بی‌گاه بود و گرم‌گرمِ بعدازظهر خزانی جای خودش را به هوایِ خُنُک شام می‌داد که ریش‌سفیدهای قوم به خانه‌مان آمدند. ریش‌سفید‌ها که آمدند من کنج آشپزخانه خزیدم. دل‌شاد و خندان چای دم می‌کردم و میوه خشک مابین ظرف می‌گذاشتم. «من باید بهترین پذیرایی را از مهمان‌ها کنم» این را گفتم و خندیدم. چای که دم شد، گفتم:«مادر چای را من ببرم؟»

مادرم ماه‌منیر را مجسمه‌ کشت

ماه‌منیر نباید مجسمه را می‌شکست. دیشب وقتی وارد خانه شدم دیدم آماده، منتظر ایستاده. مجسمه را گرفته بود بالای سرش. زل زده بود به من . با قدرت کله‌ی زن را کوبید به زمین. مجسمه روی سرامیک‌های هال متلاشی شد. چهره‌ی خونین زن را دیدم که با چشمهای وق زده من را نگاه می‌کرد. مادر بلند بلند خندید.

تاراج

روزی در روزگار ما، زلزله‌ای رخ داد: این زلزله اما، قوی‌ترین آن از زمان اختراع مقیاس ریشتر بود که به ما کمک می‌کرد هشدار‌های آخرالزمانی را اندازه بگیریم. زلزله یک فلات قاره را جابجا کرد. چنین زمین‌لرزه‌هایی اغلب باعث جاری شدن سیل می‌شوند؛ اما این یکی برعکس عمل کرد و تمام آب اقیانوس‌ها را مثل یک نفس عمیق بلعید.

حالت را حس می‌کنم

از حیاط سازمان عبور می‌کنم. به در بزرگ و شیشه ای ساختمان می‌رسم. به تصویر خودم که روی شیشه افتاده نگاه می‌کنم. قسمتی از موهایم

خان نمبر یَک

روبروی اسباب شیطان ایستاده‌ام. الله پاک مرا از شرم ترک این دنیای فانی در حال جنابت نجات داد. دیشب وسوسه وادارم کرد که با پنبه‌گل جماع کنم و تنبلی نماند که بلافاصله بعد از آن غسل بگیرم. با همان تن ناپاک به خواب رفتم ولی حالا وعده می‌کنم که دیگر این گناه کبیره را تکرار نخواهم کرد.