ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

کافه‌ای در همان حوالی

مردکه من را درگوشه تاکسی مچاله کرده بود. از بازویش هل دادم و گفتم: آقا! درست بشینید. از رسالت تا این جا خودشو انداخته رو من! مردکه گفت: – هوی ی ی چته! انگار تاکسیه خریده. تو که سختته دربست سوار شو.

نامرد

همه چیز پیش چشم‌های «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دین‌محمد» اتفاق افتاد. طبیعتا‌ هیچ‌کس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران صاف شده باشد و آفتاب دل‌انگیز گرمی شاد‌کننده‌یی نثار زمین بکند، انتظار حادثه شومی را ندارد؛ اما آن حادثه در چنین یک روز اتفاق افتاد.

معجون عشق

او در را، همان طور که بهش گفته بودند، تیله کرد تا باز شود و خود را در اتاقک کوچکی یافت که در آن از هیچ نوع مبلی خبری نبود جز میز ساده آشپزخانه، یک چوکی جنبان و یک چوکی عادی. روی یکی از دیوارهای کثیف به رنگ زرد تیره، دو رف بود و روی آن انواع گوناگون بوتل و مرتبان، که تعدادشان به یک درجن هم نمی‌رسید.

خَزَل سوون باهار

خَزَل سوون باهار همیشه سردش است. او حتی در روزهای گرم تابستان کت کرکی نازکی به تن می‌کند. اواخر بهار است. من از دو سال

اپولو

چیزی که من دوست داشتم، کنگ‌فو بود. فیلم «خشم اژدها» را آنقدر تماشا کرده بودم که خط به خط دیالوگ آن را از بر بودم و چقدر آرزو داشتم که یک روز صبح از خواب برخیزم و به بروس‌ لی تبدیل شده باشم. همیشه در حال مشت و لگد زدن در هوا به دشمنان خیالی‌ام بودم که خانواده خیالی‌ام را کشته بوده بودند.

سیندرلا

چراغ‌های سالن خاموش می‌شوند. بعد از همه‌ی این سالها هنوز در لحظه پیش از شروع  فیلم پر از هیجانم. درست شبیه به یک لحظه پیش

جایی که خانه نیست

احساس سرما کم کم داشت توان را از من می‌گرفت. «من دارم برای زندگی‎ام مبارزه می‌کنم و موفق خواهم شد.» این جمله را مدام با

در پرتو آفتاب فروزان

صدای ونگ ونگ گریه بچه تو کله مرد صدا می‌کرد. زن پستان خشکیده‌اش را از دهان بچه درآورد و به جان‌علی نگاه کرد. بچه توی بغل زن پیچ و تاب می خورد و از گریه سیاه شد. جان‌علی نگاهش را از نگاه زن دزدید و نگاه سرگردانش به روزن پنجره خیره ماند. زیر لب غرید. دستش را ستون کرد و از زمین کنده شد. از کوزه روی سکوی کنار در کمی آب درپیاله رویی ریخت وقورت قورت سرکشید. آب از لبه شکسته پیاله روی چانه‌اش راه افتاد و به سوی سیب آدم قلمبیده‌اش سرازیر شد.

زندگی حشرات: «آغاز»

پسر فکر کرد: اگر عمیق‌تر دستانم را فرو کنم، چه می‌شود؟ بعد با تمام نیرو دست‌هایش را داخل گُه فرو برد. کره به پیش لغزید، پاهای پسرک از زمین کنده شدند، و قلبش جا ماند، گویی نخستین‌بار حرکت ‌«آفتاب» را در گازک‌ها انجام داده باشد. او بالا پرواز کرد، برای لحظه‌یی، چون آفتاب سر چاشت متوقف شد و بعد با کره‌ی گٌهی که رخ دیگرش جانب بتون خم می‌شد، پایین لغزید. او در حالی‌که می‌افتاد، فهمید که کره اینک بر روی او خواهد افتاد و او را له خواهد کرد. او حتا نتوانست سراسیمه شود. تاریکی چیره شد و هنگامی که پسر به خود آمد، همان کره‌ی گهی، که لحظه‌یی پیش او را روی بتون فرش کرده بود، بالا می‌بردش.

فراموشخانه

سنجر با خود اندیشید ممکن است واقعا رویا باشد. از چوکی برخاست و کتش را درآورد. پشت کتش شکافته شده بود. پهلوی پیراهنش هم پاره بود. پیراهنش را که بالا زد، دید که پهلویش کبود شده است. انگار ضربه محکمی خورده بود. چیزی یادش نمی‌آمد. قسمت کبود شده مورمور می‌کرد، حسی شبیه راه رفتن خیلی از مورچه‌ها روی پوست، اما دردی نداشت. فکر کرد این هم دلیل دیگری که شاید خواب می‌بیند.

خانه در تاریکی

استکان خالی را گذاشت توی نعلبکی وبردشان آشپزخانه. وقتی برگشت، جعبۀ دستمال کاغذی را به جلو هل داد، نشست کنار پیرزن و تکیه‌اش را آرام آرام داد به پشتی و شروع کرد: «رفته بودم قبرستون سر قبر محمد، داشتم باهاش حرف می‌زدم یهو شنیدم صدایی گفت، پسرته؟ برگشتم، دیدم جل‌الخالق محمد خودشه! خواستم بلند شم، او کنارم نشست. بهش گفتم آخه این بود معرفت؟

سگ‌ها، گربه‌ها و آدم‌ها

در قلب رئوف و مهربان نادژده به همان اندازه که محبت ملدوی و کرساویتسه خانه کرده بود، در برابر ذات گربه و پشک کینه حکمفرما بود. همین‌که نام پشک را می‌شنید، اول با انزجار تمام تفی در بیخ دیوار می‌انداخت و سپس در مذمت ذات و نژاد گربه آن‌قدر کتاب و رساله روی هم می‌گذاشت، که دیگر جایی روی میز خالی نمی‌ماند.