S.D
دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق
دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق
امشب پدر بعد از چند سال تصمیم گرفت کنار مادر بخوابد، مادر گفت: «خجالت بکش، پیرمرد.» و متکا را به سمت پدر پرت کرد. بعد خندید و گفت: «برو توی هال بخواب.» پدر خندید و بعد دیگر نخندید. ایستاد و به مادر نگاه کرد. بغض کرده بود. چشمهایش برق میزد. پنکه سقفی میلرزید. مادر گفت: «اینجا خیلی گرمه ، این اتاق داره حالمو بهم میزنه.» چرخید به سمت دریا: «فردا دیگه باید برگردیم…چند روزه که اینجاییم.»
عقربک ارتفاعسنج چهارهزار و هشت صد متر را نشان میداد، اما کوه در زیر سینهٔ هلیکوپتر آنقدر بلند بود که عقربک نشاندهنده ارتفاع حقیقی از
ماشین در راه مىرفت. زنى تنها جلو نشسته بود و سه مرد روی صندلی عقب تنگ هم نشسته بودند و هیچیک از دو مسافر مرد
همیشه عطرزن دیرتر از خودش ازآپارتمان سمت راست، دو طبقه بالاتر، خارج میشد. تاعطر آشنا بخواهد از لای در هجوم ببرد به مشام و خاطره
«خواب. خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی به من این را گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما میدانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبحش که بیدار شدم، زیاد در موردش فکر نکردم، اما بعد رفتم سرکار و تمام روز آن حسش با من بود. دیدم اِستان ویلیس دارد وسط روز دارد از پنجره به بیرون نگاه میکند به شوخی گفتم یک پنی میدهم که بگویی به چی داری فکر میکنی
گرمای شعله قرص الکل جامد حریف برفهای فشرده داخل یغلاوی نمیشد. مهرداد بالاسر یغلاوی ایستاده بود، این پا و آن پا میکرد. امیر تا خرخره
کسی که نه میبینم و نه میشناسم، پشت سرم میایستد و در آنی، رگ گردنم را با چاقوی قصابی میزند. خون به همهجا فواره میزند.
من مردی بسیار پیر هستم. چقدر پیر، خودم هم نمیدانم. ممکن است صدساله باشم، یا بیشتر. نمیتوانم بگویم زیرا هرگز مانند مردان دیگر عمر نکردهام. تا جاییکه میتوانم به یاد آورم، همیشه یک مرد تقریبا سی ساله بودهام. من امروز ظاهر شدهام، طوریکه چهل سال قبل نیز همین طور بود. هنوز، احساس میکنم که نمیتوانم برای همیشه زندگی کنم. واقعا روزی خواهم مرد و از این هیچ گریزی نیست. اما نمیدانم که چرا از مرگ باید بترسم. من یعنی کسی که دوبار مرده، اما هنوز هم زنده هست.
حامد احمدی . رد لاستیک اتومبیل روی سفیدی برف، مثل زیپ شلواری بود که باز مانده باشد. خیابانها خلوت بود و چراغها جوری سرشان را
خلاصه بهتر که شدم یه روز رفتم بیرون همین طور خوشخوشک واسه خودم قدم بزنم. خیلی ریز لنگ میزدم، ولی دیده نمیشد. یه نرمه بارونی هم میاومد. میزد رو کلهی کچلمو و تیلیک تیلیک صدا میداد. بارونه هی بیشتر شد. تا این که رسیدم دم سینما. فیلمش انگار قشنگ بود. آخه هر کی از سینما میزد بیرون ازش تعریف میکرد.

ما دو نوجوان شرور بودیم با دو کلاشینکف روسی کاملا نو که قطعات فلزی سیاهشان هنوز از گریس کمپانی سازنده آن چرب بود و قنداقهای