ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

 شبانه

آتش یک‌هو زبانه کشید، پت‌پت کرد و خاموش شد. مرد سیگارفروش یقه ژاکتش را کیپ کرد. دست‌وپایش را تکان داد تا کمی گرم شود. از

مای نیم ایز لیلا

[فصل دوم از رمان مای نیم ایز لیلا] یه روز تو ماه مه بود که اون سیل لعنتی همه‌ی زندگیمون رو برد. از اون بهارهای

امپراتوری حس

دوریس دوری ترجمه حضرت وهریز «… گذشته ازین، هزینه‌ی اتاق هوتل را من می‌پردازم، او که یک شانزده پولی ندارد، این دانشجوی پزشکی! چه چیزی

وهم زرد

وقتی تودۀ ابرهای سفید کم کم سیاه شدند و پف کردند بعد هم مثل بمب صدا دادند، باران شروع کرد باریدن بر تک درخت انجیر که پیشترها باد عطر تمشک را پیچانده بود میان شاخ و برگهایش. همان زمان بود نوشتم داستان زرد. چه مایۀ آغازی!

سایه‌ها 

به پترا می‌گویم:«دکتر بهم گفت وضع ریه‌ام خراب شده. دیگه وقتشه بیمارستان بستری شم.» کلمات عین پروانه‌های سرخوش عاشق توی هوا گم می‌شوند. ابروی چپش

قضیه‌ی غیب شدن فیل 

وقتی که فیل از فیل‌خانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکی‌ام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن می‌خواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوه‌ام ادامه دادم.

پاییزِ آب‌پری

استکان چای تویِ نعلبکی نشست و صدایِ جیرینگِ خودش را تویِ قهوه‌خانه پخش کرد. پیرمرد چوبش را روی زمین فشار داد و بلند شد و

خواست خدا

دو مرد حتی وانمود نمی‌کردند که این همکاری از سر عشق یا دوستی یا افکار تجملی از این دست است. چون آنها همدیگر را توی زندان پیدا کرده بودند. در چنین رابطه‌ای که هر کدام در آن دنبال نفع شخصی خودش بود، منشور اخلاقی چیز اضافه‌ای به نظر می‌رسید.

کی گفت عشق در نگاه اول رخ نمی‌دهد؟

خانه بوی کهنگی و نا می‌داد. دیوارهای آجر قرمز و سنگفرش کف حیاط درندشت را گذراندند و رسیدند به تارمی چوبی جلوی ایوان که با

بوی عطر مریم

دست گذاشته بود روی شانه مرد. «آقا اینجا قبر زن منه.» مرد برگشته بود سمتش. دو تا چشم قرمز انگار که توی‌شان حیوانی سربریده باشند

معمای شبیخون قندهار

جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر می‌شود. به سرعت دور می‌خورد و این کارش باعث می‌شود که آرنجش بخورد به

پوزش‌خواه ~

در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت و اگر قصه‌های انجیل را باور کنم، بند‌ناف‌های زیاد در بطن حوا شکل گرفت که در انتهای هرکدام از آنها مرد و زنی کوچک چسپیده بودند.