ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

پنجره‌ی دیگر

چون گرگ وحشی گرسنه‌ای که بر طعمه‌اش حمله می‌کند. آن شب دل در دل‌خانه‌ام نبود. دختر خاله‌ام، شاید از روی نیت نیک و برای آن که ترسم را برطرف کند، در آخرین لحظه برایم در یک گیلاس چیزی داد که از نوشیدنش زانوانم سست شد. تا آن وقت ني شراب نوشيده بودم و ني هم آن را ديده بودم.

باکِرگی

همخانه‌ام می‌پرسید که چرا دوست پسر ندارم. یک بعدازظهر روز تعطیل بود و من و نینا بعد از تماشای فیلم پل‌های مدیسون، داشتیم درباره عشق

خون آمریکایی

گل‌علم اصرار می‌کرد که خون امریکایی‌ها سبز است. می‌گفت برادرش به او جسد یک سرباز امریکایی را که کشته بود، نشان داده و او،‌ یعنی گل‌علم، به چشم‌های خودش دیده بود که خونش سبز بوده. «کل جانش غرق در خون سبز بود. رویش، سینه‌اش، دستهایش، کل کالایش، سبز شده بود. بخدا اگه دروغ بگویم!» ولی ما می‌دانستیم که گل‌علم بعضی وقتها دروغ می‌گفت.

یازده‌سالگی

چیزی را که آنها در مورد روز تولد نمی‌دانند و هرگز به تو نمی‌گویند این است که وقتی تو یازده ساله می‌شوی، تو همزمان ده و نه و هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یکساله هم هستی. تو وقتی صبح روز یازده سالگی از خواب برمی‌خیزی، انتظار داری خود را یازده ساله حس کنی ولی نمی‌کنی. تو چشمهایت را باز می‌کنی و می‌بینی همه چیز مثل دیروز است، فقط نامش امروز است و بس.

دوازده روز از زندگی یک دیوانه

واقعیت این است،  من او را نمی‌شناختم. حالا هم نمی‌شناسم. اصلن ‌مجالی پیش نیامد تا با هم آشنا شویم. از اسم و نسب و کسب

آقا ناصر مرد خوبی بود

تـازه می‌خواسـتم بـرم کلاس دوم ابتدایـی کـه جنـگ شـد. یادمـه خونــه عمــوم بودیــم و می‌خواســتم بــا پســر عمــوم، مرتضــی، بــرم سـر کوچـه مـداد رنگـی بخـرم. عمـوم از در دستشـویی اومـده بـود بیـرون کـه یقـه‌اش رو گرفتیـم. عمـوم بـه جـای پـول دادن سگرمه‌هاشـو کشـید تـو هـم، انگشت‌شـو رو بـه مـا گرفـت و گفـت: «شـما دو تـا توله‌سـگ لازم نکـرده بریـن مـداد بخریـن!»

سلسله‌های گم‌شده

هنوز دو هفته بیشتر از دعوای مادرعارف و مادر بس‌گل نگذشته بود که هردویشان صبح امروز بازو در بازوی یکدیگر پیش پالگَر رفتند. کسی از نزدیکانشان نفهمید که کدام یک پیش‌قدم شده و یا این که، کدام کسی واسطه شده است. از نظر آنان احتمال اینکه کسی واسطه شده باشد خیلی ضعیف بود. چون موقعیت هردویشان بسیار بدتر از آن چیزی بود که کدام یکی‌شان یا هردویشان برای آشتی ناز کنند…

پاسگاه زید

هنوز صدای ستوان از در اطاق بیرون نرفته و به گوش یحیوی نرسیده بود که با شنیدن سروصدای قربانعلی که سراسیمه با تفنگش ور می‌رفت تا گلنگدن را بکشد، برگشت. احساس کرد یخ زد. فکر کرد: «یعنی به همین مفتی؟ اون هم توی این پاسگاه خراب شده؟ وسط بیابونی!» چشمهایش به درگاه اطاق دوخته شده بود و دستش بی اختیار در هوا به دنبال کمربند و سلاح کمری‌اش می‌گشت. رادیو از روی میز به پایین افتاد. صدای قربانعلی همراه تقه‌ی خشک گلنگدن در اطاق پیچید که داد می‌زد: «وایسا، وایسا! جناب سروان، می‌زنم ها!!!»

روزنامه

ساتوکو از این متعجب نشد که شوهرش با چه راحتی، درست مثل یک غیبت معمولی، در مورد صحنه‌ی وحشتناکی که دیشب در خانه‌ی شان اتفاق افتاده بود، صحبت می‌کرد. فقط برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست تا این طوری صحنه‌ی آن زایمانِ روح آزار از پیش چشم‌هایش دور شود. یگانه چیزی که در ذهنش جلوه می‌یافت، نوزادی بود که او را لای چند برگ روزنامه‌ی خون‌آلود، میان توده‌ی انباشته‌ی روزنامه‌ها، پیچانده بودند و بر فرش رها کرده بودند. شوهر این چیزها را ندیده بود.

تخم‌مرغ نذری

وقتی اومورو یک دهکده کوچک بود، مردم آب و جاروش می‌کردند و تمیز نگهش می‌داشتند. اما حالا تبدیل شده بود به یک بندر شلوغ، مزدحم کثیف دَرَندَشت. و بعد آبله آمد. مردم ایبو از هیچ مرض دیگری اندازه کیتیکپا نمی‌ترسند. آنها آبله را یک نیروی شیطانی می‌دانند و به همین دلیل وقتی کسی از آبله می‌میرد، کسی سوگواری نمی‌کند مبادا آن روح شیطانی آزرده شود.

میان دو قوس باران

ممتاز است این زیبایی. ممتاز نازنینم آن سوی جاده، بالای پلی ایستاده است که از آن قطار مسافربری می‌گذرد. صورتش حتی باوجود آن لبسرین سرخ، چیزی شبیه درمانده‌گی یا اندوهی فرونشسته را در جایی خیلی عمیق در او فاش می‌کند. پیاله کاغذی قهوه را در یک دست و چتری سفید رنگی را مانند آن کاغذ بیست سال پیش، در دست دیگرش قایم گرفته است. بالاپوش سیاهش مرا به یاد لباس مکتبی‌اش می‌اندازد و به همین ساده‌گی، حس می‌کنم هنوز همان دخترکی است که عاشق من بود.

پلات

عطایی یک جور خاصی به دست‌های آدم نگاه می‌کرد. شاید مجید راست می‌گفت. نگار گفته بود از سمینار کشوری شهرسازی که بر می‌گشتند عطایی توی هواپیماخوابش برده بود و سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی نگار. سرش افتاده بود روی شانه‌ی نگار. واقعا افتاده بود یا…؟