ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

صدوچهار

پاییز ۵۹ شش ماه از سربازی ام می‌گذشت، خدمتی که قرار بود در شهربانی باشد و با جا ماندن یک پرونده در بلبشوی اول انقلاب

از سَمت دست نخورده‌ی تخت

… از توی آینه‌ی میز توالت راه‌راه های روی روتختی رو دنبال می‌کنم تا می‌رسم روی دیوار و بعد خیره می‌شم به عکس عروسی‌مون که

بهشت کودکانه

– پدر جان…

– بله، دخترم؟

– مه و دوستم نادیه همیشه با هم استیم.

– آفرین، دخترجان.

– دَ صنف، دَ تفریح و دَ غذاخوری.

– عالیس. او دختر نازنین و با ادبی س.

– اما د درس دینیات او به یک صنف میره و مه به صنف دگه.

ظهیرالدوله

بهمن‌ماه آن سال سخت‌ترین سرمایی بود که تابه‌حال دیده بودم، هر شب تا صبح گوله‌گوله برف می‌بارید و دم صبحم زمین یخ می‌زد، تازه ماشینمو

پرانتز‌ها

پسر، دوازده سیزده ساله بود. زخمِ روی انگشتِ اشاره‌ی دستِ راست را گذاشت کنارِ دهانش. بخارِ دهان برای لحظه‌ای سوزشِ زخم را کمتر می‌کرد. جلوی

تکت لاتری

مردهای مندرس‌پوشی که روبروی مغازه جمع شده‌ بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعه‌کشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند،‌ کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی روی پیاده‌رو غلطید و زیر نگاه متعجب تماشاچیان صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید.

بریز بخوریم

بخار که رفت، دایی‌قاسم گفت: «هرچه زودتر باید سمیّه رو شوهر بدم … بریز بخوریم.» محمدآقا هم استکانش را گذاشت کنار استکان دایی‌قاسم و گفت:«منم» ناصر

قضیه‌ی بمب اتم

چهار سال پیش، چند هفته‌ قبل از این که پسرمان، لیو، به دنیا بیاید، دو مسئله عمیق فلسفی ذهن‌مان را به خود مشغول کرده بود. مسئله اول، اینکه آیا شبیه مادرش خواهد بود یا پدرش، به سرعت حل شد و تردیدی باقی نگذاشت: نوزاد خوشگل بود. و یا طوری که همسر عزیزم به درستی اشاره کرد، «تنها چیزی که بچه از تو به ارث برده موهای کمرش است.»

جنایتکار

صبح، به محض آن‌که چشمانم را باز می‌کنم، برای اولین بار احساس جنایتکار بودن می‌کنم. شبیه حس مادرهایی که نوزاد خود را حمام داده‌اند، با

فرح

وارد سرا که می‌شوی برگ‌های نهال‌های شگوفه‌زده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی می‌کند. عطر شگوفه بهی که  به دماغت می‌پیچد با

کاریز

هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهکده «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند.

گره کراوات، دکمه‌ی کت

می نشست، بند کراوات را دور زانوش می‌چرخاند. گره کراوات را همیشه روی زانوش می‌بست و تنظیم می‌کرد. می گفت: گردنت رو بیار جلو. کراوات را