ادبیات، جامعه، سیاست

Category: ادبیات داستانی

سفر

مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بی‎اهمیت‎ترین چیز در این کره‎ی خاکی بود، با بی‎میلی‌ای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بی‎خانواده است، وارسی کرد و به موبایلش خیره شد. ساعت ربع کم ده را نشان می‎داد. صدایی در گوشش طنین انداخت: «برای رسیدن به موقع باید زودتر حرکت کنیم.»

یک بار در زندگی

قبلا دیده بودمت، بیشتر از آن‌چه بتوانم بگویم چند بار، اما حضور تو در زندگی‌ام را از شبی به یاد می‌آورم که خانواده من برای شما مهمانی گرفت. والدین تو تصمیم داشتند از کمبریج بروند؛ نه به اتلانتا یا اریزونا، بلکه می‌خواستند به هند کوچ کنند و خود را از شر دردسر‌هایی که پدر و مادر من و دوستان‌شان گرفتار آن بودند، خلاص کنند.

باغ 

من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده می‌شود و نی گیاهی. تا چشم کار می‌کند، زمین خشک است و بویِ تنهایی. پشتِ سرم، تپه یی قرار دارد. تپه هم خشک و بی آب و علف است. زمستان ها، همه جا را برف می‌پوشاند. باد سردی می‌وزد و خنک بیداد می‌کند.

چاله‌ی زیر درخت

بالاخره کشتمش. نمی‌خواستم با جسم علیل بزرگ شود و یک عمر سرکوفتم باشد. خیلی با خودم فکر کردم. بچه نداشتن بهتر از بچه‌ی علیل داشتن

پامیرجان

شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـه‌ی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان می‌آمدند. چه بهتر که محترمانه خبر می‌شدند و نان هم مـی‌خوردنـد. همسـایه‌هـا همه جمع می‌شدند و دیگ‌های بزرگ مسـی را روی اجـاقهـا می‌گذاشتند و در حالیکـه دود و بخـار بـه هـوا مـی‌رفـت، بـا کفگیرهای نو غذاها را شور می‌دادند.

روایتی باران را…

میدان مصلای بلخ انباشته از پیچ پیچ مردمی بود که بر دار زدن حسنک را ناحق می‌دانستند و بوسهل را از سبب انتقام گیری‌هایش می‌کوفتند. حسنک سبک و آهسته بر جمع مردم گام بر می‌داشت. لب‌هایش می‌جنبید و گوش‌هایش چیزی را نمی‌شنید. چشمان نیمه بازش از گرده حلقه دار بر مردمی افتاد که دور او حلقه زده بودند

رباب داري و ربابه نه!

كسي نمي‌دانست. خنده هاي گريه آلود و گريه هاي خنده آلودش ذهن همه را تبديل به سواليه‌ي بزرگ نموده بود. او در دنياي خود غرق بود. حسّ مبهمي مرا به كنجكاوي وامي‌داشت. حركاتش را مي‌پاييدم و به هر جامي‌نشست، مي‌نشستم. او لب لبك مي‌زد، مي‌خنديد، گريه مي‌كرد، رباب مي‌زد و مي‌خواند…

در جستجوی قادر متعال

در دفترم نشسته بودم و داشتم تفنگچه‌ کالیبر ۳۸ خود را تمیز می‌کردم و هم‌زمان در این چُرت بودم که پرونده بعدی من چه خواهد بود. من دوست دارم کار‌آگاه خصوصی باشم، اگرچه یک بار سر این‌کار دندان‌هایم با جک موتر میده شد، ولی بوی شیرین اسکناس‌های سبز جبرانش می‌کند و تازه موضوع خانم‌ها هم است؛

برگ‌های‌ پاییزی ‌

به‌ گمانم خودش هم دوست داشت که من در این ارکستر شرکت کنم. میگفت، «ممکن است نخست‌وزیر از کارتان خوشش بیاید و جایزه‌ای چیزی به شما بدهد.» شاید پس از آن هم میتوانست پیش دوستان و افراد خانواده و قوموخویش باافتخار سرش را بالا بگیرد و بگوید، «از پیتر خواسته‌اند برای نخست‌وزیر ترومپت بزند.»

ماهی‌ای که آدم شد

اولین داستان کوتاهی که مایا نوشت در مورد جهانی بود که در آن مردم به جای تولید مثل خودشان را به دو نفر تقسیم می‌کردند. در آن جهان، هر کس، در هر لحظه‌ای که می‌خواست، می‌تواند به دو انسان تبدیل شود که هر کدام نیم سن انسان اولی را می‌داشتند.

نشانی

از همان روزهای بچگی می‌دانستم یک جای کارمی‌لنگد؛ از همان وقتی که پدر و مادر اصرار داشتند که پدر و مادرم هستند و خواهرم به من می گفت، داداش! مطمئن بودم این کلمات سرجای‌شان نیستند. یک جای کارشان اشکال داشت. بند محکمی بین خودم و پدر و مادر و خواهر هم حس نمی کردم دیگر چه برسد به عمه و عمو و خاله.

تک دختر

شعله‌های آتش که خاموش شد، پیکر بی جان و سوخته‌ام را روی خاک یافتم. دوست داشتم همه چیز این‌قدر ساده نمی‌بود. اینقدر زود تمام نمی‌شد. دوست داشتم فرصتی می‌بود برای اینکه کمی دیرتر می‌مردم. یادم نیست چگونه مردم. باید از یک جایی مردنم را مرور کنم. سوزش پوست صورتم زمان را به عقب می‌کشد.