ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: داستان کوتاه

گردنه‌گیر

۱ قوماندان فولاد با نوک ناخن‌هایش، آهسته آهسته چرس را ریزه می‌کرد. روی تختی دراز کشیده بود و سایه‌ی درخت توت از آفتاب می‌پوشاندش. کله‌اش

پایان داستان

گفت مظاهر هم مُرد. مدت زمان زیادی می‌گذشت از جنگ. همه چیز رنگ و بوی تازه به خود گرفته بود. ما ده نفر بودیم و

صدوچهار

پاییز ۵۹ شش ماه از سربازی ام می‌گذشت، خدمتی که قرار بود در شهربانی باشد و با جا ماندن یک پرونده در بلبشوی اول انقلاب

از سَمت دست نخورده‌ی تخت

… از توی آینه‌ی میز توالت راه‌راه های روی روتختی رو دنبال می‌کنم تا می‌رسم روی دیوار و بعد خیره می‌شم به عکس عروسی‌مون که

ظهیرالدوله

بهمن‌ماه آن سال سخت‌ترین سرمایی بود که تابه‌حال دیده بودم، هر شب تا صبح گوله‌گوله برف می‌بارید و دم صبحم زمین یخ می‌زد، تازه ماشینمو

پرانتز‌ها

پسر، دوازده سیزده ساله بود. زخمِ روی انگشتِ اشاره‌ی دستِ راست را گذاشت کنارِ دهانش. بخارِ دهان برای لحظه‌ای سوزشِ زخم را کمتر می‌کرد. جلوی

تکت لاتری

مردهای مندرس‌پوشی که روبروی مغازه جمع شده‌ بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعه‌کشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند،‌ کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی روی پیاده‌رو غلطید و زیر نگاه متعجب تماشاچیان صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید.

بریز بخوریم

بخار که رفت، دایی‌قاسم گفت: «هرچه زودتر باید سمیّه رو شوهر بدم … بریز بخوریم.» محمدآقا هم استکانش را گذاشت کنار استکان دایی‌قاسم و گفت:«منم» ناصر

جنایتکار

صبح، به محض آن‌که چشمانم را باز می‌کنم، برای اولین بار احساس جنایتکار بودن می‌کنم. شبیه حس مادرهایی که نوزاد خود را حمام داده‌اند، با

فرح

وارد سرا که می‌شوی برگ‌های نهال‌های شگوفه‌زده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی می‌کند. عطر شگوفه بهی که  به دماغت می‌پیچد با

کاریز

هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهکده «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند.

گره کراوات، دکمه‌ی کت

می نشست، بند کراوات را دور زانوش می‌چرخاند. گره کراوات را همیشه روی زانوش می‌بست و تنظیم می‌کرد. می گفت: گردنت رو بیار جلو. کراوات را