کاش اینجا بودی
کفهای روی قهوه را با قاشق بهم زدم و گفتم: «خیلی راحت در مورد جدا شدنتون حرف میزنی!» مهرداد سیگار را توی جا سیگاری مچاله
کفهای روی قهوه را با قاشق بهم زدم و گفتم: «خیلی راحت در مورد جدا شدنتون حرف میزنی!» مهرداد سیگار را توی جا سیگاری مچاله
یک پیاله گرد بود. پیاله مقدسی که ناگهان از دل تاریخ بیرون آمده بود و میخواست سرنوشت من و باقی مجردهای فامیل را رقم بزند.
همه چیز از آن دکل شروع شد. پدر بزرگ گفت: «خدا سر از تقصیرات اون دکل نگذره… الهی آمین.» به من حق بدهید بگویم همه
بچّه داشت نق میزد و مادرش هر کاری میکرد تا او را ساکت کند تیرش به سنگ میخورد. بچّه خوابش بود؛ گرما چنان کلافهاش کرده
سایهاش روی دیوار تاب میخورد. میرقصد. کمرباریکش را میچرخاند. سایهاش افتاده است روی دیوار. پرده را میکشم. سایه روی دیوار پررنگ میشود. دستهایش لاغر است
گاهی فکر میکنم که شاید همه فراموشم کرده باشند. یعنی ممکن است؟ ممکن است مادرم مرا فراموش کرده باشد؟ شبها در تاریکیِ محض از خواب بلند میشوم و روی تختخوابم مینشینم و با خود میاندیشم که چرا یکباره اینطور شد؟ براستی مرا دیگر به خاطر ندارد؟
تا جایی که بیاد دارم، اولین روزی بود بعد از چاشت میخوابیدم. نشود یک نظم فامیلی که پدرم به جای گذاشته برهم بخورد، آنوقت در
به زودى مرا ذبح میکنند. چیزى نمانده که از رنج زندگى راحت شوم. چهار روز است که مرا آوردهاند و اینجا زندانى کردهاند . فردا مثل یک گوسفند مرا میخوابانند، یک نفرشان پاهایم را محکم خواهد گرفت. یکى دیگرشان دست هایم را، تا مبادا چنگ بزنم و کاردِ تیزِ گاوکشىشان را منحرف سازم.
زانو زدهام. لولهی تفنگچهاش درست پشت گردنم است. چشمبراهم تا فیر کند. مرگ نزدیک است. با خود میگویم کاش زودتر میآمد. سخت گذشت این روزها.
«قصهی عامیانهای است که میگوید روح هر انسان تمام رازهای زندگی و مرگ و کائنات را میداند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشتهای انگشت خود را روی لبهای نوزاد میگذارد و میگوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را میگذارد. «میگویند این جای انگشت همان فرشته است. هر انسانی یکی دارد.»

آقای چیو و نوعروسش در حال خوردن ناهارشان در میدان روبروی ایستگاه قطار موجی بودند. روی میز آنها دو بوتل نوشیدنی بود که کف قهوهای رنگی از آن بیرون میآمد و دو جعبه کاغذی حاوی برنج، با خیار تفداده و گوشت خوک. آقای چیو به همسرش گفت: «بخوریم!» و انتهای به هم چسپیده نیهای غذاخوری خود را شکست، با آنها تکهای از گوشت لعابدار خوک را برداشت و به دهانش گذاشت. وقتی میجوید، روی چانهاش چروکهای ریزی تشکیل میشد. سمت راستش میز دیگری بود که دو مامور پلیس ایستگاه قطار آن را اشغال کرده و در حال نوشیدن چای و خندیدن بودند. ظاهراً مامور درشتاندام میانسال برای همکار جوانترش که قدبلند بود و اندامی ورزیده داشت، جوکی تعریف کرد. آنها گهگاهی نگاهی به میز آقای چیو میانداختند.
جیم تروسدیل کلبهای در غرب مزرعه لمیزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکیها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره قدیمی روزنامه بلک هیلز پایونیرز را زیر نور چراغ هریکین میخواند؛ در هرحال، نگاهش به روزنامه بود.