ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: داستان کوتاه

S.D

دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق

بادبادک

امشب پدر بعد از چند سال تصمیم گرفت کنار مادر بخوابد، مادر گفت: «خجالت بکش، پیرمرد.» و متکا را به سمت پدر پرت کرد. بعد خندید و گفت: «برو توی هال بخواب.» پدر خندید و بعد دیگر نخندید. ایستاد و به مادر نگاه کرد. بغض کرده بود. چشمهایش برق می‌زد. پنکه سقفی می‌لرزید. مادر گفت: «اینجا خیلی گرمه ، این اتاق داره حالمو بهم می‌زنه.» چرخید به سمت دریا: «فردا دیگه باید برگردیم…چند روزه که اینجاییم.»

لبخند پیروزی

عقربک ارتفاع‌سنج چهارهزار و هشت صد متر را نشان می‌داد، اما کوه در زیر سینهٔ هلیکوپتر آنقدر بلند بود که عقربک نشان‌دهنده ارتفاع حقیقی از

آینه‌ای که بوی لیمو می‌داد

همیشه عطرزن دیرتر از خودش ازآ‌پارتمان سمت راست، دو طبقه بالاتر، خارج می‌شد. تاعطر آشنا بخواهد از لای در هجوم ببرد به مشام و خاطره

کلاغ‌ها

گرمای شعله قرص الکل جامد حریف برف‌های فشرده داخل یغلاوی نمی‌شد. مهرداد بالاسر یغلاوی ایستاده بود، این پا و آن پا می‌کرد. امیر تا خرخره

سوء ظن

کسی که نه می‌بینم و نه می‌شناسم، پشت سرم می‌ایستد و در آنی، رگ گردنم را با چاقوی قصابی می‌زند. خون به همه‌جا فواره می‌زند.

پاپ کورن

حامد احمدی . رد لاستیک اتومبیل روی سفیدی برف، مثل زیپ شلواری بود که باز مانده باشد. خیابان‌ها خلوت بود و چراغ‌ها جوری سرشان را

خائن

ما دو نوجوان شرور بودیم با دو کلاشینکف روسی کاملا نو که قطعات فلزی سیاه‌شان هنوز از گریس کمپانی سازنده‌ آن چرب بود و قنداق‌های

 شبانه

آتش یک‌هو زبانه کشید، پت‌پت کرد و خاموش شد. مرد سیگارفروش یقه ژاکتش را کیپ کرد. دست‌وپایش را تکان داد تا کمی گرم شود. از

سایه‌ها 

به پترا می‌گویم:«دکتر بهم گفت وضع ریه‌ام خراب شده. دیگه وقتشه بیمارستان بستری شم.» کلمات عین پروانه‌های سرخوش عاشق توی هوا گم می‌شوند. ابروی چپش

قضیه‌ی غیب شدن فیل 

وقتی که فیل از فیل‌خانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکی‌ام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن می‌خواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوه‌ام ادامه دادم.

پاییزِ آب‌پری

استکان چای تویِ نعلبکی نشست و صدایِ جیرینگِ خودش را تویِ قهوه‌خانه پخش کرد. پیرمرد چوبش را روی زمین فشار داد و بلند شد و