ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: داستان کوتاه

کی گفت عشق در نگاه اول رخ نمی‌دهد؟

خانه بوی کهنگی و نا می‌داد. دیوارهای آجر قرمز و سنگفرش کف حیاط درندشت را گذراندند و رسیدند به تارمی چوبی جلوی ایوان که با

بوی عطر مریم

دست گذاشته بود روی شانه مرد. «آقا اینجا قبر زن منه.» مرد برگشته بود سمتش. دو تا چشم قرمز انگار که توی‌شان حیوانی سربریده باشند

معمای شبیخون قندهار

جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر می‌شود. به سرعت دور می‌خورد و این کارش باعث می‌شود که آرنجش بخورد به

پوزش‌خواه ~

در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت و اگر قصه‌های انجیل را باور کنم، بند‌ناف‌های زیاد در بطن حوا شکل گرفت که در انتهای هرکدام از آنها مرد و زنی کوچک چسپیده بودند.

کافه‌ای در همان حوالی

مردکه من را درگوشه تاکسی مچاله کرده بود. از بازویش هل دادم و گفتم: آقا! درست بشینید. از رسالت تا این جا خودشو انداخته رو من! مردکه گفت: – هوی ی ی چته! انگار تاکسیه خریده. تو که سختته دربست سوار شو.

نامرد

همه چیز پیش چشم‌های «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دین‌محمد» اتفاق افتاد. طبیعتا‌ هیچ‌کس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران صاف شده باشد و آفتاب دل‌انگیز گرمی شاد‌کننده‌یی نثار زمین بکند، انتظار حادثه شومی را ندارد؛ اما آن حادثه در چنین یک روز اتفاق افتاد.

معجون عشق

او در را، همان طور که بهش گفته بودند، تیله کرد تا باز شود و خود را در اتاقک کوچکی یافت که در آن از هیچ نوع مبلی خبری نبود جز میز ساده آشپزخانه، یک چوکی جنبان و یک چوکی عادی. روی یکی از دیوارهای کثیف به رنگ زرد تیره، دو رف بود و روی آن انواع گوناگون بوتل و مرتبان، که تعدادشان به یک درجن هم نمی‌رسید.

خَزَل سوون باهار

خَزَل سوون باهار همیشه سردش است. او حتی در روزهای گرم تابستان کت کرکی نازکی به تن می‌کند. اواخر بهار است. من از دو سال

اپولو

چیزی که من دوست داشتم، کنگ‌فو بود. فیلم «خشم اژدها» را آنقدر تماشا کرده بودم که خط به خط دیالوگ آن را از بر بودم و چقدر آرزو داشتم که یک روز صبح از خواب برخیزم و به بروس‌ لی تبدیل شده باشم. همیشه در حال مشت و لگد زدن در هوا به دشمنان خیالی‌ام بودم که خانواده خیالی‌ام را کشته بوده بودند.

سیندرلا

چراغ‌های سالن خاموش می‌شوند. بعد از همه‌ی این سالها هنوز در لحظه پیش از شروع  فیلم پر از هیجانم. درست شبیه به یک لحظه پیش

جایی که خانه نیست

احساس سرما کم کم داشت توان را از من می‌گرفت. «من دارم برای زندگی‎ام مبارزه می‌کنم و موفق خواهم شد.» این جمله را مدام با

فراموشخانه

سنجر با خود اندیشید ممکن است واقعا رویا باشد. از چوکی برخاست و کتش را درآورد. پشت کتش شکافته شده بود. پهلوی پیراهنش هم پاره بود. پیراهنش را که بالا زد، دید که پهلویش کبود شده است. انگار ضربه محکمی خورده بود. چیزی یادش نمی‌آمد. قسمت کبود شده مورمور می‌کرد، حسی شبیه راه رفتن خیلی از مورچه‌ها روی پوست، اما دردی نداشت. فکر کرد این هم دلیل دیگری که شاید خواب می‌بیند.