ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: داستان کوتاه

اما آهو را ندید

جوامیر روی علفهای سبز کنار چشمه تفنگ شکاری گرانبهایش را زیر سر گذاشته و زیر آفتاب تاقباز دراز کشیده و در آغوش خوابی عمیق فرو رفته است. هانجی هم مانند سگ نری که کنار لاشهای چمباتمه زده باشد، در پناه خرسنگ بالای چشمه کز کرده، خوش خوشک جوامیر را برانداز میکند و در این فکر است که چگونه او را بکشد؟ میخواهد آنچان گرز محکمی بر او بکوبد که به یکباره کارش را تمام کند، زیرا میداند اگر در همان حملهی اول کارش را نسازد و دست جوامیر به او برسد با یک حملهی ببرآسا خردش کرده و رمقش را میگیرد.

ملنگ

هرسه دَور یک صندلیِ که با لحافِ نازک و کمپل شُتری‌رنگ پوشیده شده بود؛ نشسته بودند. کلکینِ چوبیِ موریانه‌خورده با رنگِ روغنیِ سبز و یک تاق‌چه‌ی گلی، قالینِ کهنه و نم‌دارِ جیگری، سه تُشک و سه بالشِ قهوه‌ای با نقش‌های از برگِ چنار، تمام چیزهای بود که با یک نظر می‌شد حساب‌شان کرد. بوی تندِ سگرت و نمِ قالین فضای خانه را پر کرده بود.

مرد خندان

در سال ١٩٢٨ وقتی که نه سال داشتم، عضو سازمانی به نام کلوپ کومانچی‌ها بودم. هر روز بعد از مدرسه سر ساعت سه بعد از ظهر، رئیس، ما بیست و پنج کومانچی را سوار اتوبوس می‌کرد و به بیرون خروجی پسران پی — اس ١۶۵ در خیابان صد و نهم نزدیک خیابان آمستردام می‌برد. ما با هل دادن و مشت زدن راهمان را به داخل اتوبوس سیار رئیس باز می‌کردیم. او (طبق توافقی مالی که با والدین کرده بود) ما را به پارک مرکزی می‌برد. بقیه بعد از ظهر، اگر هوا خوب بود فوتبال یا بیس‌بال بازی می‌کردیم، البته بستگی به فصل داشت. رئیس، بعد از ظهرهای بارانی ما را به موزه تاریخ طبیعی و یا موزه هنر متروپولیتن می‌برد.

روز سومِ قاعده‌گی‌م است

زن‌هایِ باکلاسِ دست کج، عینِ گهِ غلتان هرچی سرِ راه‌شان باشد می‌چسبانند. دخل‌اش را آورده‌اند. بی بروبرگرد! یکی‌شان خم می‌شود و از آن زیرمیرها از زیرِ پایِ زنِ چاقی یک کرست کش می‌رود. قرمزش را برمی‌دارد. ازانگلیسیِ یقه‌ی مانتوش می‌چپاندش لای پستان‌هاش. به پسرِکوچیکه‌ی هول که دست و پاش را گم کرده برای دادنِ بقیه‌ی پول به مشتری نگاهی می‌اندازد. عجب ناکسی! به قیافه‌اش نمی‌آید که با شیطان از یک پستان شیر خورده باشد؛ صورتش برق می‌زند، شفاف، مثلِ چینی. چینیِ چربِ روغن زیتون خورده. لب‌هاش را به هم می‌مالد و روژِ اناری‌ش حجم می‌گیرد، رژه می‌رود، مانور می‌دهد، مثلِ گُل قرمزهایِ بشقابِ ایرانی. رحم نمی‌کند دلش از زردش هم می‌خواهد. از همان زردِ قناری‌ای که برقِ پولک دوزی‌هاش غوغا می‌کند.

سایه

ساعتی از غروب گذشته و سیاهیِ شب درخشش ماه را نمایان‌تر ساخته بود و نسیم سرد پاییزی، هر ازگاهی برگ‌های خشک درختان را به رقص

دوباره بگو

سیگارش را تند‌تند دود می‌کرد. هر پکی که می‌زد، چشمانش پر می‌شدند از عذاب وجدان و پک بعدی را تندتر می‌زد که این لعنتی هرچه

مگس‌ها

خسته و خرد مثل سگی که درون کیسه انداخته‌اند و حسابی با چوب زده‌اند تا استخوان‌هایش له و برای پخت غذایی مخصوص آماده شود بر

اگر تفنگ من صدا کرده بود

گلوله‌ها صفیرکشان بر در و دیوار فرو می‌نشینند و خمپاره‌ها گاهی پشت‌هم و گاهی هر چند لحظه بعد، زمین و زمان را می‌لرزانند و با

دستهایم قوی، پاهایم لرزان

امروز یک نفر را می‌کُشم و تو هم می‌شوی شریک جرمم. می‌شوی. هیچ که نباشد، مَه و تو یک‌جای هستیم. نیستیم؟ چی بخواهی، چی نخواهی، تو هم در این کشتن شریک استی. اما چی فایده‌ش؟ تو خُو نمی‌فامی کشتن یعنی چی. کشتن؟ تو هیچ نمی‌فامی زنده‌گی ‌چی است، کشتن را خُو بان دَه جایش.

فالبین

در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکل‎های بی‎شمار می‎توانست ظاهر شود، پدری با دخترش می‎بایست چهار کیلومتر را

مهمان‌های پسرخاله‌ی من

سلام… دیروز که مامانم داشته اتاق من رو جارو می‌کرده دیده که یه‌چیزِ سیاهی افتاده پشت کامپیوتر. آورد نشونم داد گفت، «ببین این چیه؟ نندازم

ماجرای قبر‌ها

[ترجمه: هما مداح] هر سال با نزدیک شدن به اعیاد یهودی، به آرامگاه خانوادگی‌مان در قبرستان سدارپارک در پاراموس نیوجرسی می‌روم. یادآوری، تکریم و تقدیر