زیر درخت گردو

جواب سلامش را که می‌دهم خیال می‌کند فراموش کرده‌ام چه بلایی سر سگم آورده. شکم آویزانش را جمع می‌کند تا پشت میز کارم، روی صندلی‌ام بنشیند. خم و راست شدن‌های پدرم به خاطر چندرغازی که به او می‌دهد عصبانی‌ام کرده…

هزارتوی خاکستری شهر

هشت ساله بودم. سال ۶۶. زمان جنگ. آن روزها اکباتان، شهرکی خاکستری بود بدون هیچ دار و درختی. روی آن همه‌ پنجره‌ یکی یک ضربدر سفید بزرگ چسبانده بودند تا با امواجِ بمب‌هایی که مثل نقل و نبات روی سر شهر می‌ریخت…

ش..ما

می‌خواهند آنان را بکشند… تمامش کنید این مسخره‌بازی را. به درک که می‌خواهند بکشند، اصلا به ما چه که چه می‌خواهد بشود… چه؟ به سرها تیر می‌زنند. به درک من دیگر تحمل این مسخره‌بازی‌ها را ندارم…

ترکِ لاهه

قاب عکس کنار تختش، تنها چیزی که او را به گذشته وصل می‌کرد را همراه با چند لباس در ساک کوچک دستی‌اش گذاشت. دکمه‌های کتش را یکی‌یکی بست. کلاهِ قرمز رنگی را که در آخرین کریسمس از پدرش هدیه گرفته بود، بر سر گذاشت…

خلاء

تو یه لحظه صدای انفجار درونی را شنیدم. صدای تکه تکه شدن قلبم و روحم؛ حالا من مانده بودم و تکه‌های از هم پاشیده‌ام. نمی‌دانستم چه‌کار کنم؛ گریه کنم؟ جیغ بکشم؟ چنگ بزنم و موهای رنگ خرمامو بکَنم؟

تو به من بگو

کمی پیش خورشید غروب کرد و حالا دنیا رفته‌رفته از تب‌و‌تاب می‌ایستد. این ساعت از روز اخیراً مرا مثل مغناطیس جذب خود می‌کند. پایانِ یک شروع، مغموم و اسرارآمیز. عجیب نیست؟

قصه‌ی جیران

حالا هر دو مرده‌اند. هم پدربزرگ و هم مادربزرگم. اما وقتی زنده بودند روی زندگی با ما خوش بود. مادر ما دختر بزرگتر بود و برای همین از وقتی یادم هست به طور مدام یا ما خانه‌ی آنها بودیم یا آنها در خانه ما بودند.

باز هم کلاس از دستم در رفت!

همه‌جا را گشتم؛ نیست که نیست! از صبح بیشتر از ده‌‌مدرسه را در چهارمنطقه قم پیدا کردم؛ اما ‌آخری مثل سوزن در انبار کاه شد! آن هم انباری داغ و سوزان که از سقفش آتش می‌بارید…

صدای رادیو را زیاد کن

چند مرتبه‌ای استارت می‌زنم تا بالاخره ماشین روشن می‌شود. بخاری ماشین را روشن می‌کنم. تا گرم شدن ماشین شبنم‌های یخ‌زده روی شیشه را با کارت ملی‌ام می‌تراشم. کارتم لب پر می‌شود.

پل چوبی

لباس‌هایش را کمی تکان داد و از جایش بلند شد. آنقدر برای زود رسیدن هول بود که سنگ جلوی پایش را ندیده و محکم بر زمین خورده بود. راه زیادی در پیش داشت و این دردِ پا می‌توانست مسیرِ سخت را سخت‌تر کند.

درخت خرمالو

سال‌ها پیش صدایم کردی. گفتی که می‌خواهی درخت خرمالو‌یی در حیاط خانه بکار‌‌‌‌یم. من تندی دویدم. لبخندی گشاده تا بناگوش تحو‌یلت دادم و با آن صدای بچه‌‌‌‌‌گانه گفتم که می‌خواهم کمکت کنم.

زری ضرّاب

خانُم در دالانِ تاریکِ درازی که یک سرش به حیاطِ پشتی و سرِ دیگرش به اطاقِ سردی که در آن یخچال‌های بزرگی نگهداری می‌کردند وصل می‌شد، بر روی ویلچری که دختر عمویش برایش فرستاده بود، بی‌حرکت نشسته بود.