خون به چوب نمی‌چسبد

پنجره‌ی اتاق را می‌بندم. سعی می‌کنم به چیزی دست نزنم در حالی که می‌دانم پانزده دقیقه ابتدایی برای تحقیقات درباره‌ی قتل بسیار مهم است. در این مواقع شبیه به تعاریف کتاب‌ها و جزواتی که در دانشگاه افسری به خوردمان…

تابستانِ هیس‌تان

سنگها با شلیک توپ فرو ریخت. من و فاطیما توپ را برداشتیم و به دنبال پسرها دویدیم. آنها پابرهنه بودند و سریعتر میدویدند. سَواسهای ما، سرعت ما را کم میکرد. من پایم را جای پاهای کنعان میگذاشتم و…

قطار میرود ….

از دو ساعت پیش که کنترل بلیط تمام شد و ادامۀ کار به رئیس اول واگذار شد، تصمیم گرفت ساعتی بخوابد تا شب را بتواند بیدار بماند. او در این سیر رئیس دوم بود و باید از ایستگاه اردکان به بعد شیفت را تحویل می‌گرفت…

بابایی اکبر

مامان راست می‌گفت. بابایی با وجود اینکه ۹۲ سالش بود، خیلی سرحال بود. هیچ کس باورش نمی‌شد یه روزی سکته قلبی کنه و بمیره. مطمئنم خدا حوصله‌اش سررفته بوده عزرائیل فرستاده سراغش وگرنه بابایی مریض نبود.

تنها، یک تلنگر

بعد از یک استراحت کوچک، کوله‌هایشان را روی کمرشان انداختند و مسیر باقی مانده را در پیش گرفتند. قرار بود تا قبل غروب به‌جاى مناسبى که رسیدند، چادر بزنند و بقیه‌ى مسیر قله را در طول روز و روشنایی طی کنند.

او برای همیشه محو شد

چاقوی خونی رو انداخت و با قدم‌های تند و دردناکی از من دور شد. هر قدمی که برمیداشت بیشتر توی تاریکی فرو میرفت و شبیه یک کابوس میشد. یک لحظه به خودم گفتم، شاید همه‌اش فقط یک کابوس شبانه بوده.

پنجره‌ی سیاه

اصغر سرش را با دو دست گرفته بود و سعی می‌کرد نقطه‌ای مشخص از کله‌اش را با انگشتان استخوانی خودش بمالد. چشمانش را بخاطر درد زیادی که می‌کشید با تمام توان فشار می‌داد. و با صدای بلند سعی می‌کرد…

نفتالاب

نانِ خودش را به من داد. جوان سبزه و بذله‌گویی بود. گفتم: «آخه پس خودت چی؟» گفت: «الان اون موقع‌س که باید به ماده 13 از سی بندی که پیامبر برای برادر مسلمانش اسم برده عمل کنی!» بعد انگشت شست و اشاره‌اش را…

فلکه

خواب بدی می‌بینم. فلکه آب بزرگ شده و دنبالم می‌کند. آنقدر در خواب دویدم که به نفس افتادم. تشنه بودم و به دنبال آب می‌گشتم. به مزرعه ذرت که رسیدم، ذرت‌ها چشم و دهان داشتند و همگی می‌گفتند «چرا آب را قطع کردی…

خرمشهر و هرات‌

دلش می‌خواست گریه کند، بغض بیخ گلویش را خف کرده بود، دریغ از قطره اشکی و آرام داشت خفه‌اش می‌کرد، لرزشی تنش را در بر گرفته بود، پاهایش را بر کف اطاقک می‌کوبید، مثل نوجوانی‌ها که تنها در باغ پدر مهری برای او شعر…

بادکنک

پسر هنوز داشت گریه می‌کرد و مادرش او را در آغوش کشیده بود. به طرف نیمکت و کیفم رفتم و یکی از بادکنک‌ها را برداشتم، یک بادکنک زرد. آن را باد کردم و خواستم به دست بچه بسپارمش…

ملاقات

دستم را می‌کشم روی لبه لیوان بلور چای. به دستم، الکل اسپری می‌کنم. لیوان را برمی‌دارم و از چای دارچینی که جوادی دم کرده، می‌نوشم. به ساعتم نگاه می‌کنم: سی و شش دقیقه است در این جلسه لعنتی گرفتار شده‌ام.