لشکر مورچگان

شک نداشت کابوس دیشبش به آن دو قطعه قبری مربوط میشد که داوود خریده بود. سرش به شدت درد میکرد. ساعت از یازده گذشته بود. یلدا و داوود خانه نبودند. سعی کرد کابوس دیشبش را به خاطر بیاورد…
قصۀ یکی در گوشهای از دوردستها که

مادرش به او زنگ زد و گفت که «مُرده، بروند نعشش را با خودشان بیاورند خانه.» ابتدا دختر چیزی نگفت. بعد جیغ کشید که «چه حرفها، چه چرندیاتیست که میگویی؟» و وقتی جوابی نشنید، یکهو سرش سنگین شد…
اشارهای جوهری برای شکستن

روز جمعه است، دنیا مثل گوی دور سرم میچرخد، انگار در معدهام انفجاری رخ داده باشد، دهانم طعم گس چای فلّهی هندی میدهد و زبانم خشک شده، به وسط صف که میرسم دو نفر با هم پچپچ میکنند…
عُمری که سوزاندیم

چرا زمان را اینطور سوزاندی که در دودش خفه شوی، و در آخر، زمانی که دودها دست از سرت برداشتند، دیگر «زمانی برای سوزاندن» نداری و تازه خواهی فهمید که چه بیفایده بود زیستنت…
پنجضلعی

چند بار به شیشهی در بالکن ضربه کوبید، میخواست بگوید شلنگ آب را سر بده سمت گلدانهای این سوی ایوان، تا آب بگیرند و خاکشان تر شود . اما دختر تازهبالغ همسایه صدای او را نمیشنید.
آن تابستان

بعد از سالها دوباره به خانهی خاله مونس آمده بودم، هیچچیز مثل روزهای کودکیام نبود! دروازهی آهنی بزرگ، رنگ شده بود، حیاط، آن حیاط سابق نبود، چاه را پوشانده بودند و از همه عجیبتر، جای درخت آلوی سرخ آبدار را، درخت انار گرفته بود.
سنگجان

یادم میآید جایی خوانده بودم که اسم و فامیل افراد میتواند تأثیر بهسزایی در اقبال و ادبارشان داشته باشد. به عقیدۀ من این مسئله در پنجاه درصد مواقع، عیناً صدق میکند و در پنجاه درصدِ باقیمانده، دقیقاً برعکس عمل میکند.
معلم

شیشه پنجره کلاس از سرما و رطوبت کدر شده بود. از پشت شیشه کدرشده نگاهم را دوخته بودم به حیاط مدرسه و انتهای آن که به خیابان گلآلود ختم میشد. درب مدرسه مثل اکثر اوقات باز بود…
سحر

با تیغهی فلزی مدادتراشم روی نیمکت چوبی کهنه نام تو را مینویسم، زیرچشمی نگاهت میکنم، یک ردیف جلوتر از من نشستی و حرفهای خانم عبدویی را گوش میدهی، سرم را روی نیمکت میگذارم، همانجا که اسمت را حک کردهام…
فلکزده

رد شلاقهای آقا معلم خیلی میسوزد. وقتی چوب و فلکش را میآورد و با شلاق به جان کف پاهایم میافتد، ده تای اولش خیلی درد دارد، انگار جانم از کف پاهایم میزند بیرون…
عروسک سوم

عروسکِ مورد علاقهی خواهرم را شبانه از اتاقش دزدیدم. از باغچهی داخل حیاط لانهی مورچهها را زیر نظر گرفتم. وقتی ملکه بیرون آمد عروسک را جلویش انداختم. ملکه اول ترسید، به زیر بزرگترین برگ درخت بالای لانه خزید.
پیرزن و قالیچه قرمزش

پیرزن آنقدر نحیف و چروکیده و ضعیف بود که حتی نمیتوانست در ماشین را باز کند یا درست روی پاهایش بایستد و با پشت خمیده راه میرفت و حتی نمیتوانست درست حرف بزند. صدساله به نظر میرسید، اما…