بر باد رفته

باد موذی و سمج زیر پوست لطیف بی‌تابی می‌کند و خودش را به باسن می‌رساند تا دیوار صوتی کلاس را در هم بکوبد، اما با فرمانی که از مغز صادر می‌شود، عقب کشیده می‌شود، تا در مکانی امن رها شود.

زور

تو فکر می‌کنی کاپیتان بهزاد واسه چی می‌رفت خونه‌ی ابوطالب، واسه چای خوردن؟! نه والا! واسه زنش می‌رفت، این کاپیتان‌ها همشون همینطورین، پول دارن می‌افتند دنبال زن و دخترای بندر، چشاشونم هیزه!

عقب‌گرد

همه‌چیز در جابه‌جایی بود و تنها چیزی که می‌شد دید، خانه‌‌‌ی در حال لخت‌شدن بود. کارگران می‌آمدند و هویتِ ساختمان را در کامیون بار میزدند و می‌بردند. کهنگی خانه مثل نان بیات می‌ماند.

قاتل باورهای یک محله

آقابزرگ بدون چشم برداشتن از آن رنگین‌کمان رنگ‌ها، دانه‌های تسبیحش را یک‌به‌یک از زیر دستان چروکیده‌اش سُر می‌داد: «درسته که آیت‌الکرسی برای مریض معجزه میکنه ولی خب، همین خواهر مرجان‌خانم داشت از صبش آیت‌الکرسی می‌خوند، ولی فایده نداشت…»

کوچه پنجم

یک هفته‌ی تمام وقت و بی‌وقت باران می‌بارید، زمین خیس بود و آسمان تاریک. باران تمام فصل چیزی نبود که مردم این ورها با آن اخت باشند و به آسانی سر سازگاری با آن پیدا کنند.

برابر

دست برد و از کشوی میز، دفتر کلاسی را بیرون آورد، رو کرد به بچه‌ها و گفت: امروز کلاس قرآن کنارِ دریا، حضور و غیاب هم داریم! ده دقیقه وقت دارید وسایل‌تان را جمع کنید و زیر طاق خانه‌‌ی حاج‌رئیس باشید.

برای یک لحظه با تو بودن، جان می‌دهم‌!

غم بزرگی در درونش موج می‌زد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقع‌ها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرف‌زدن هم نداشت. چه‌چیز او را به این‌جا رسانده بود؟

ماگدالنا

می‌گفتن که بی‌خداس، آخه همیشه خدا رو مورد پرسش قرار می‌ده و میگه عیسی پسر خدا نیست؛ پدر مرا ببخش، آره می‌گفتم براتون امروز قراره که توی میدون شهر محاکمه‌اش کنن…

عاشقانه‌های یک مستاجر

زیبایم امروز در این سوی خلقت ابر آمد و باران ریخت، می‌شود از آسمان باران ببارد و من بوی تو را حس نکنم؟! بوی گل‌های کاغذی و کوچه‌های باران‌خورده‌ی چهارمحل که هم‌رنگ لاک ناخن‌های قرمز غیرجیغت هستند…

بندی‌های خوب

امروز نزدیک به یک سال از آن اتفاق می‌گذرد و من طبق قولم آن ماجرا را حتی برای همسرم بازگو نکرده‌ام، این‌که یک نفر را به گناه کسانی که نمی‌دانم و نمی‌شناسم، اعدام کرده‌اند…

درخت آلبالو

هوا آنقدر گرم بود که تحمّل نگه داشتن لباسهایم را هم نداشتم. بابا می‌خواند برایم مثل همیشه که «دختر من زیر درخت آلبالو گم شده.. خبر داری؟؟ نوچ نوچ…

زندگی کوتاه است

بیچاره دوشیزۀ خیالباف، بیچاره آن مردک، بیچاره آگوستین، بیچاره همۀ آن‌ها که هرروز وقتی پرتو خورشید را می‌بینند فکر می‌کنند زندگی همیشگی است و برای انجام کارهایشان وقت بسیار است.