جامانده

انگار قرار نبود این معما حل شود. به قول مامان هیچچیزی تو این دنیا حسابوکتاب ندارد. درست مثل من که بیهیچ دلیلی، دیگر آرزوی خوانندگی نداشتم. گاهی آرزوها پشت زمان جا میمانند و آرزوهای نو با عشوه جایشان را تصاحب میکنند.
بدون خاطرهها ما در زمان منجمد میشویم

زندگی یعنی خاطرات. بدون خاطره نه زندگی هست، نه انسان و نه هویت. برای ساختن یک خاطره به بیش از یک نفر نیاز هست. اصلا به یک جامعه نیاز است. خاطره یعنی زندگی. خاطره یعنی جامعه.
بنفشه آفریقایی

زن و شوهر به آشپزخانه میروند، با هم آشپزی میکنند، میخندند، یکدیگر را در آغوش میگیرند، از آشپزی هم ایراد میگیرند، یکدیگر را برانداز میکنند و برای مدتی، جوانهای بیست و چند سالهای میشوند، سبکبال و شاد.
دستهای درون

پدرش از تمام پدرها یک متر کوتاهتر بود. این را همه میدانستند. وقتی به مدرسهاش سرمیزد یا با تاکسی زردرنگ دنبالش میآمد احساس میکرد همکلاسیها به او و پدرش جور دیگری نگاه میکنند.
اندر احوال روانکاوان دروغین

یک سوال که بر لبها مانده و بعدها تبدیل به گلایه بیخوابی میشود؛ شبیه فیلم روشناییهای شهر چارلی چاپلین و یا تاریکخانه صادق هدایت که چرا انسان شب را برای خواب و روز را برای فعّالیت انتخاب کرده است.
چاپستیک

یک روز صبح وقتی کربلاییخلیل، جورابها را توی ساک ورزشی میگذاشت که ببرد بازار، پسر توی حیاط نشسته بود و کیفش را حاضر میکرد، کل خلیل زیر لب شروهی سوزناکی میخواند، هر وقت به یاد زن اولش میافتاد شروه میخواند…
صلبیه

هرمز داشت توی گرمای خون غوطه میخورد. پاهایش را باز کرد. داهیر دمش را تکان داد و جابجا شد. تنش سنگین شد. سایهی چیزی را دید. انگار سایهی تیره انعکاس تار مردمکش بود، لکهی سیاهی که توی صلبیه غوطه میخورد.
تاسیان

آفتاب کمرمق اما مداوم اسفندماه حالا دیگر چند روزی میشد که تمامی نداشت و خودش را روی تمام روستا پهن کرده بود و تمام سعیاش را میکرد تا بتواند برفهای خشک و یخبستهی این چند ماه را آب، و خانههای نحیف و کوچک را از زیر بارِ آن خالی کند.
ساعت: یک ربع به دوازده

با این که اون روزها شش سال بیشتر نداشتم و خیلی کوچیک بودم، همه چیزو خوب یادمه! روزهایی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه! بعضی وقتها انگار چند نفر دستمهامو میگیرن و چشمهامو باز نگه میدارن و مجبورم میکنن…
داداشمَن

بوی گوگرد خیس و برادهی آهن میآید. بوی تیِ نمناک که انگار پنج دقیقه از کشیدنش روی زمین چرکِ راهرو گذشته باشد. انگار لاشهی حیوان مردهای را روی زمین کشیده باشند. صدایی از دور میآید. کسی فریاد میزند: کی خستهست؟
حادثۀ روز چهارشنبه

باید همان لحظه که نگاه هرز و بیصاحابش را روی صورتش ول کرده بود، همان لحظه که با گفتن عزیزم، بوی ادکلن و سیگارش را به خوردش داده بود، درِ اتاق را به هم میکوبید و از آن هوای وحشی فرار میکرد؛ امّااا…
مصیبتِ ادبیات

ما حتی نمیدونیم داستانمون رو برای کی داریم تعریف میکنیم. توی یک فضای دوبعدی گیر افتادیم و هیچکس هم به دادمون نمیرسه. میدونید. این کار همچین شغل ایدهآلی هم نیست. اگه به من بود، دوست داشتم باغبون بشم.