بزن ولی نخوان

تابحال عاشق شده‌اید؟ من که خیلی عاشق شده‌ام. آنقدری که بالاخره یکروز تصمیم گرفتم دیگر عاشق نشوم. ولی چند ساعت بعد دوباره عاشق شدم. با خود می‌گفتم که این بار دیگر عشق حقیقی را یافته‌ام…

ب، میم، ب

آستین لباسم را روی صورتش می‌کشم، پاک نمی‌شود. نوک آستین را در دهانم می‌گذارم تا خیس شود، دوباره می‌کشم، لکه‌ی خون پاک می‌شود. موهایش ژولیده بود، می‌خندید، تنها شباهت‌مان لباس‌های رنگ و رو رفته و کهنه بود…

خونه

اونقدر جیغ جیغ می‌کردند که گوشای آدم ویز ویزک می‌گرفت. اون شب که دیگه بدتر. یخچال هم ویز ویز می‌کرد. عصرش سودابه روضه‌ی حضرت زینب گذاشته بود. گوشش رو می‌چسبوند به ضبطش و دراز می‌کشید…

کبریتِ پاکستانی

امیر پچ‌پچ کنان و هذیان‌آلود می‌گفت: «من از فولاد هستم، هرکس جای من بود مُرده بود.» شهریار به دوست کمابیش قدیمی‌اش که به هوش آمده بود نگاه می‌کرد. سه ضربه‌ی عمیق چاقو و زخم گلوله‌ای…

آواز

شش‌ تا یا‌کریم روی شاخه‌ی درخت جمبوی پیر و بی‌برگی نشسته بودند، آفتاب تند تابستان بندر عمود بر پرهایشان می‌تابید و بخار از کله‌های کوچکشان بلند می‌کرد…

دمیورژ

انگار افتاده بود میان زانوان عروس مرگ. دورش را حریر سفید نازکی پوشانده بود. با کیسه‌ای در دست میان مه می‌دوید و هر از گاهی که صدای تیر می‌آمد روی زانوهایش چمباتمه می‌زد

 دست

خانم منشی زیرچشمی به مریض­ها نگاه کرد. یکی­ از آنها به حالتی عصبی با پایش روی سنگ کف ضرب گرفته­بود و نگاه خشمگینش را از زنی که وسط اتاق انتظار قدم رو میرفت برنمی­داشت.

آقای روشنفکرنما

آقای روشنفکرنما معمولا هر جایی که قدم می‌گذارد دنبال آن است که با آن گیسوان فرفری بلندش که تاب هرکدام به اندازه قوس آسمان است مردم را متوجه خود کند.

همسایه‌ها

می‌خواهم کمی درباره خانواده خل‌وچلی که یک زمانی در آپارتمان رو‌به‌رویمان زندگی می‌کرد بنویسم. ما این‌جا با همسایه‌ها مراوده چندانی نداریم اما تقریباً همه محله آن‌ها را می‌شناخت.

سیگار اضافه

از بیرون اتاق، صدای دویدن می‌آمد. چند ثانیه بعد، درب اتاق کوفته و بلافاصله باز شد. نوجوان 12-13 ساله، نفس‌نفس می‌زد. دستش را به نشانه‌ی اجازه بالا برد.

ترس تاریک

برای پادشاه خبر آوردن که علیاحضرت، لشکر وی به فرماندهی فیلیپ آنتوان موفق به عقب راندن دشمن از مرزها شده‌‌اند و در حال برگشتن به قلعه هستن.