ابر
حاج خورشید پای درخت گل کاغذی، رو به دریا نشست. گرگور نیمهکاره را به سمت خود کشید و با دستان پینه بستهاش شروع کرد به کوک زدن درزها، آوازی را زیر لب میخواند، نوایش همراه با نسیم و شرجی رفت روی دریا..
شما برندهی خوششانس ما هستید

انگشتانش را از هم باز کرد و بعد یکی یکی از کوچکترین انگشت دست چپ بست و زیر لب شمرد:« هفدهم، هجدهم، نوزدهم، بیستم، بیست و یکم…» بعد دوباره خم شد و زیر چهارمی را هم امضا کرد.
سنگینی سیصد گرم بار اضافه

5 سال است که از مرگم میگذرد، 5 سال است که قلبم از حرکت افتاده و در شیشهای پر از الکل در یکی از قفسههای آزمایشگاه بیمارستان قلب نگهداری میشود…
ناخواستنی

در و دیوار این خانه مرا دوست ندارند. دیوارهایش حواسم را پرت و هیپنوتیزمم میکنند. برخی اوقات خودم را درحالی مییابم که ساعتها به یک نقطه از دیوار زل زدهام بدون آنکه متوجه شوم از چه زمانی شروع کردهام. درِ خانه از همهاشان بدتر است.
سعی کن نمیری

بوی حلوا دلم را به آشوب انداخته بود، میتوانستم نخورده در دهانم مزه مزهاش کنم. شیرین و چرب با رایحهای آمیخته از گلاب و روغن حیوانی اصل. فلاکس چای را دوباره سرو ته میکنم تفالهی چای سرازیرمیشود در لیوانم. زیر کتری را روشن میکنم و منتظر مینشینم.
میگذرد اما…

از اولین عاشقیام خیلی سال گذشته بود و من دیگر آن زمان را در خیل خاطرات گذشتهام گم کرده بودم تا اینکه یک اتفاق، با تلاقی چند لحظهای نگاهم در نگاهش همه چیز را مثل این که تازه روی داده باشد زنده کرد.
پاریس… شاید.

اول میخواستم کتاب بخوانم اما دیدم حوصلهاش را ندارم. برای همین شال و کلاه کردم که بروم خانه دوستم. پنج دقیقه بعد، آنجا بودم. یک عادت عجیبی که دوستم دارد این است که اگر روزی هزار بار هم بروی خانهاش طوری به استقبالت میآید که انگار یک سال ازت خبری نبوده و تازه از راه رسیدهای.
نارنجی

من عادت دارم که به آدمها نگاه کنم و گاهی از قدرت نسبی خودم برای از نزدیک دیدن آدمها وقتی روحشان هم خبر ندارد استفاده میکنم. روی مچ دستش یک النگوی نازک دارد و هر چند دقیقه موهایش را میدهد زیر شالش و النگویش سُر میخورد و تا وسطهای ساقش میرود.
سوپ کوسه

هر روز بعد از ظهر که میشد بوی اوره از پایین در چوبی و موریانه زدهی خانهی خانم گُل بیرون میزد. بوی سوپ کوسهاش بود که هوای تمام کوچهی خاکیمان را پر میکرد و گاهی به حیاط خانهی همسایهها هم میرسید. میگفت: «نگو سوپ بگو دوای جاودانگی!»
حقیقت زندگی

عجیب نیست اگر تا به حال اسم شرکت ما را نشنیده باشید. هیچ نهاد بشری وجود ما را تایید نمیکند. ما هم هیچ تلاشی در جهت دیده شدن نمیکنیم اما نمیتوانیم دهان مردم را ببندیم.
کابوس/رویا

خواب دیدم یک چوپانم. یک چوپان با یک عالمه گاو و گوسفند. ولی هیچکدومشون پیش من نیستند. من تو دشت تنهام. تنهای تنها. ولی صداشون رو میشنیدم. از یک جایی… از پشت یک تپه. رفتم سمتش.
مسافر آخر

بالاخره مسافر آخر که مردی سفید موی، با صورتی بیروح بود. در تاریکی شب خود را به ماشین رساند. در را با سرو صدا گشود و سلام علیک گویان خود را در صندلی عقب جا داد. همین که وارد اتومبیل شد بوی الکل در کابین کوچک ماشین پیچید.