شبـی در انبار

مدرسه‌ حیاط بزرگی داشت، پنج کلاس در بالا و پنج کلاس در پایین ساختمان دوطبقه‌ی قدیمی مشرف به حیاط و در بزرگ دو لنگه‌ی چوبی بود، روبروی آب‌خوری پنج شیره‌ی حیاط انبار بزرگی بود که در آن نیمکت‌ها و صندلی‌های شکسته و بلااستفاده را می‌گذاشتند.

بن‌بست رهنما

چطور می‌تواند همیشه انقدر خودش باشد؟ نه ادا و اطواری، نه ماتیک و سرخابی، نه ژست‌های الکی. این جور هم نیست که تحویل نگیرد و مثل خیلی‌های دیگر ‌آنقدر به روبرو نگاه کند و به تو نگاه نکند که مبادا سلام و علیکی رد و بدل شود.

آقای کثیف

یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویا که آقای کثیف را فرا گرفته بود، سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاهایش راه به حقیقت داشته باشد.

آرئوپاژ [یک محاکمه ی ناتمام]

او وجود ندارد. اصلاً نیست. هیچ‌وقت نبوده. او نتیجه‌ی ناتوانی من است در کنترل ذهنم، وقتی که بی‌وقفه می‌ساختمش.

خواب در بیداری

با صدای زنگِ درِ خانه چشم‌هایم را باز می‌کنم. البته دیشب نخوابیده‌ام. شب قبلش هم همین‌طور. از وقتی آن اتفاق افتاد. آه نه. نمی‌خواهم به یاد بیاورم. سلانه سلانه به سمت در می‌روم.

دونات توت‌فرنگی

اوضاع خراب بود. یک‌ ماه و نیم تنها خودم را‌ در خانه حبس کرده بودم و آخرین دونات شکلاتی‌ام دو هفته‌ای می‌شد که به فاضلاب‌های شهر پیوسته بود‌. شرایط قهوه‌ کمی قابل تحمل بود.

اسب‌ها روی ساحل رود ارس

علی‌کیشی زیر سایه‌ی چنار هزاران ساله‌ای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه می‌زد و آوازی سوزناک می‌خواند.

لبخندی‌که هیچ‌وقت فراموش نشد

بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیش‌خند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«”خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست». 

سینه‌ریز پسرزا

انگشتر تک‌نگینش را دور انگشتش چرخاند تا نگین کوچک آن درست، وسط بند پایینی انگشتش قرار گیرد. داخل حلقه نوشته شده بود: «بیتا و بهنام، سال یک هزار و سی‌صد و نود و چهار خورشیدی. ع، ص، ا»  

غبار زندگی لابه‌لای موهایم

فکر می‌کنم به چهل سال بعد. همان وقتی که دیگر شوق جوانی را ندارم و در چهره‌ام خبری از رنگ و لعاب نیست. همان روزهایی که موهای مشکی و فرفری‌ام جایشان را به یک مشت گیسوان سفید و ضعیف که غبار زندگی رویشان نشسته داده‌اند و چشمان کشیده‌ام بخاطر چین و چروک‌هایش دیگر جذابیتی ندارد. […]

محرم‌مات

عزاداران بوشهری مراسمات را بر طبق سنت اجداد در نیمه‌های شب برگزار می‌کنند و سینه زنان حلقه‌هایی به دور نوحه‌خوان می‌بندند و چفیه به کمر دست‌ها را بالا می‌برند و شانه‌ها را تا نزدیکی زمین پایین می‌آورند

شمعدانی‌های پرنده

تابحال از متولد شدن یک نفر احساس تنفر کرده‌اید؟! بنده متاسفانه این حس را نسبت به پدربزرگم دارم. البته نه اینکه او مرد بدی باشد و یا آزارش به کسی برسد.