پارک

روی نیمکت فلزی مشبکی، در انتهای پارک نزدیک خانه‌امان نشسته بودم. نزدیک بود کتابی را که تازه خریده‌ بودم به دست بگیرم و شروع به خواندن کنم. اما قبل از باز کردنش منصرف شدم و دوباره آن را به داخل کیفم برگرداندم.

بعد از پنجاه و سه سال

هیچ چیز را به همان شکل ثابت همیشگی نمی‌دید. به هر چیزی که نگاه می‌کرد انگار قلبی با شدت  زیاد و سرعت بالا در آن می‌تپید. گلدان گل دیفن گوشه‌ی هال، دیوارهای سفید خانه، قاب‌عکس خانوادگی روی طاقچه…

کتاب

خالو‌ممد برگه‌ای از کتاب روی پیش‌خوان مغازه‌اش پاره کرد و فلفل‌های گرد و قرمز هندی را شمرد و توی کاغذ گذاشت و بعد وزن کرد، کاغذ را با نخ سیاه رنگی که زیر دست پیر و چروکیده‌اش بود محکم بست، گفت: «دیگه چیزی نمی‌خوای قربون؟»

توهمات حقیقی

ما الهه‌ی تصمیمات آنی بودیم. مثلا یک‌دفعه تمام اثاثیه خانه را جمع می‌کردیم و روی زمین می‌نشستیم، غذا می‌خوردیم و می‌خوابیدیم. یا بی‌هیچ مقدمه‌ای بعد از دیدن یک مستند یک هفته تمام روزه آب می‌گرفتیم و بعدش هم که راهی بیمارستان می‌شدیم.

یک لیوان آب

بانو روی تخت خوابیده بود، خشک خشک شده بود حتی چشمانش دیگر در دریای اشک غوطه‌ور نبود لبانش از خشکی به زور تکان می‌خورد زمستان‌های زیادی دیده بود ولی می‌دانست شاید این آخری را دیگر نبیند.

مرگ‌ریزان

اولین ضربه. تنها اولین ضربه. دومی دیگر مثل اولی نیست. فقط اولی است که با باقی‌شان فرق دارد. انگار باقی ضربه‌ها تنها برای انکار اولی است. اولی تمام تُردی‌ ترکیب استخوان‌ها را به هم می‌ریزد؛

میمِ مالکیت

سرش را به سمت پنجره می‌چرخاند، چند ثانیه بعد به اطرافش نگاه می‌کرد، چند ثانیه بعد به صفحه‌ی تلفن همراهش نگاهی می‌انداخت و چند ثانیه بعد ویتر کافه به سراغش می‌آمد و منتظر سفارش بود.

 سایه‌های پشت در

مثل همیشه در جایم مچاله شدم. پتو را رویم کشیدم. کاش لحظه‌ای آرام بگیرد. صدایش را کلفت می‌کرد و می‌گفت:«نه.. نه.. ببینید.. به نظر من شما دارید… اشتباه می‌کنید… »

یکی از هزاران

هنگام رانندگی پرخاشگر می‌شوم و تند می‌رانم. انگار همیشه خیلی دیرم شده باشد، یا انگار همیشه کسی یا کسانی زمانی طولانی به انتظارم نشسته‌اند. شاید هم ترس از تصادف دارم.

دوستت دارم

اَوّل آن بیماریِ منحوس، بعد لاقِیدیِ ایرانیان در استفاده از ماسک و در غایَت بیکاریِ مُطلَقِ ما مهندسینِ ژِنِتیک بعد از  تولُّدِ حَنا، اولین بُزِ شبیه‌سازی شده، در زَمانِ احمدی‌نژاد. این سه عامل دست به دست دادند و باعِثِ انقراضِ کامِلِ کانگروهایِ قرمز در استرالیا شدند.

ویروس توطئه

اینقدر مرگ بر این و آن گفته بود که وقتی رضا دوستش مُرد بعد از نماز میت بلند گفت مرگ بر مرگ! رضا بهترین دوستش بود، کارگر شرکت نفت، تنگی نفس داشت، یک شب توی هوای سرد آبان که از سر شیفت برمی‌گشت خانه در راه سر فلکه‌ی امام بین معترضان و پلیس گیر افتاده بود و از بوی گاز اشک‌آور نفسش گرفته بود و مرده بود، مرگ بر او هم شد.

یک اتاق خیال

تنها آن نگاه‌های احمقانه مرا عذاب می‌داد. به تنها بودن عادت کرده بودم که سر و کله‌اش پیدا شد. پیرمرد انگار قصد رفتن نداشت. شاید مرده بود. می‌ترسیدم که نزدیک بروم. وانمود می‌کردم که برایم اهمیتی ندارد و مثلا سرم به کار خودم است.