آقا مَهدی

از بچه‌گی مشکلِ نفس تنگی داشت. اگر چه دیگه با این بیماری کنار اومده، اما بُروز و شدتِ حملاتِ آسمش همیشه یکجور نیست. یکبار که دکتر در مورد بیماریش با آقای ستوان صَلابت، بابایِ نظامی و قُلدرش صحبت می‌کرد…

کلاس ریاضی

معلم ریاضی با کت‌وشلوار خاکستری وارد کلاس شد؛ با عینک بزرگش با یک نگاه دانش‌آموزان کلاس را سرشماری کرد. بعد از سلام و احوالپرسی ترق و تروق کنان در کلاس قدم زد و موزائیک‌ها را می‌شمرد. روی تخته سیاه با نوک…

من و بهار

جوابی برای سوالش نداشتم. فقط خودم را پهلو به پهلو کردم تا حداقل چشم‌هایش خیره به چشمم نباشد. بعضی وقت‌ها خیال می‌کنم می‌دانست که من و بهار با هم حرف نمی‌زدیم. به همین خاطر دل می‌سوزاند…

انتظار

چند دقیقه‌ای می‌شد که پیرمرد روی صندلی چوبی قدیمی خوابش برده بود. حرکت کوچکی در خواب تکانی شدید به صندلی زهوار در رفته داد و او را بیدار کرد. سرش را به سمت پایه‌های صندلی پایین آورد، نگاهی به آنها کرد…

صف نانوایی

دی ماه بود. هوا سرد بود. یک سرمای واقعی و خشن. برف زیادی که هفته قبل باریده بود اینجا و آنجا تبدیل به کپه‌های منجمد و سفت شده بود. باد سردی می‌وزید. باد معمولی نبود. صورت و دست‌ها را شکنجه می‌داد.

حساسیت شدید

صدای مردی که یاسین می‌خواند به قبرستان رنگ آرامش داده بود و به چشم بعضی‌ها چند قطره اشک، تا مبادا مردم فکر کنند این پیرزنی که در خاک خفته است از گوشت و خون آن‌ها نبوده و نیست. گرچه مضحک بود…

لخته‌ی خون

به نفس‌های داغش روی گردن او فکر کرد. به تن لرزانش که مثل گنجشک باران‌زده به تن او پناه برده بود. به پوست نمناک و چسبان‌شان و اطمینان خودش از کسی که با او هم‌بستر شده. به چشمان گرم و مهربانش و آخرین لرزش…

جواهرِ حاج‌ مراد

حاج‌ مراد، این اواخر سر‌به‌زیر و مدام‌ در‌ فکر بود، حال و روز خوشی نداشت. پیش‌تر‌ها که سر به مغازه‌مان می‌زد تا هم‌سخنِ پدرم شود، بذله‌گویی می‌کرد و با چندتا پدرسوخته گفتن، حالم را جا می‌آورد.

آفرین

اون موقع که افتادن من رو دیدی، هنوز می‌تونستم مقاومت کنم. فکر نکن سرعتِ زیادِ باد، باعثِ سقوطم شد. حداقل توی اون وضعیت، دوست داشتم که خودم، لحظه مرگ رو انتخاب کنم. دیگه واژه مرگ، برای من مثل یک کلمه سیاه نبود…

دَوّار

چرخ‌وفلک‌سواری کم‌کم تبدیل به تفریح روزانه‌ام شد. از دبستان که به خانه برمی‌گشتم، به سرعت از مادرم پول می‌گرفتم و در گرما و سرما سراغ آقای چرخ‌وفلکی می‌رفتم. آن روزها چرخ‌وفلک برایم ابهت عجیبی داشت.

قصه‌ی حیدر چنار

قبل از اینکه بزرگراه محله را چند تکه بکند اینجا حال و هوای دیگری داشت. انگار برای سال‌ها هیچ غریبه و تازه‌ واردی به محله راه پیدا نمی‌کرد. جمعیت محله تقریبا مشخص بود اکثر مردها به‌غیر از کسبه و کسانی که…

مسعوده

از نظر دکتر دیگه نیازی به دستگاه تنفس مصنوعی نیست. با اینکه تنفسش همچنان غیر ملموس به نظر میاد اما دکتر میگه تنفس اِرادی است. چشماش هم واکنش نشون میدن. با کمی تأخیر بین چشم چپ و راست، هر دو با کُندی باز می‌شن…