مراحل پایانی یک خداحافظی

کنار آمبولانس ایستاده‌ام و به پدرم نگاه می‌کنم که دارد از خیابان رد می‌شود. به آن سوی خیابان که می‌رسد، قبل از آنکه سوار ماشین رضا شود، برمی‌گردد و می‌گوید: «پس اول جاده فیروز وایستید.» سر تکان می‌دهم و…

باغ توتی

قبل از اینکه ارباب هرمز بخش بزرگی از زمین‎‌های محله‌ی باغ توتی را به قطعات کوچکتر تقسیم کند و ریز‌ریز بفروشد همه‌ی آن منطقه توتستان بود. البته آب نداشت برای همین طول کشید تا خانه‌های آنجا شکل گرفتند…

شیرینی

عباسونجار چند ماه پیش که به خانه‌ام آمد تا شناشیر را برای ساختن پنجره‌ی بیشتر و تعویض چوب‌های پوسیده اندازه بگیرد، شبیه پدری نبود که تنها فرزندش را در لیمر دریا از دست داده است. سبیلش سیاه بود، اعتماد به نفس…

یَسنا

بیست و پنج، بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سی. عباس پشت درختی. یاشا بیا بیرون. اون بوته خیلی برای قدِ تو کوچکه. بیگم پشتِ در خانه‌ی طاها حسین پنهان شدی. آمنه تویِ طویله چه میکنی؟

نمایشی بدون پایان

بلیط‌های از پیش فروخته شده، خبر از شبی پرجمعیت می‌داد. کلودیا جزو اولین نفرهایی بود که وارد سالن می‌شد. زیباییِ دیوارهای بلندی که با کاغذ‌های طلایی پوشیده شده بود در کنار پرده‌های قرمزِ مخمل، چشمانش را…

انحطاط، دستاوردِ شاشیدن به ادبیات؛ نگاهی به کتابِ «همه‌ی تکه‌پاره‌های زری»

سردوزامی در این کتاب سرگذشت‌هایی را واگویی و وانویسی می‌کند که بر او و نسلِ او آمده. مهم برای او تخیله‌ی آشفته‌گی‌ و خشم و نگاه خود و دیگری نزدیک به خود به جهان است؛ تلاش برای گرفتنِ انتقامی سوزاننده…

اسمِ او

اسمش را نمی‌دانیم چیست. از وقتی می‌شناختیمش او را به اسم «زن مشدی درویش» صدا زدیم. اما می‌دانیم که مشدی درویش شوهر سومش است. این را هم می‌دانیم که پسرش با ازدواج آخرش مخالف بود و چندسالی باهاش قهر کرده بود…

فکر اشتباه

روی مبل نشسته بودم و به تلویزیون نگاه می‌کردم. فیلم درباره دو راننده ماشین‌های مسابقه‌ای بود که کارشان را از دست داده بودند. ناگهان سایه یک آدم را روی صفحه تلویزیون دیدم. سریع برگشتم تا منبع سایه را پیدا کنم.

تولد

روز تولدم، روز مرگم شد… هنگامی که این داستان را برایتان نقل می‌کنم، فرسنگ‌ها از زمین فاصله گرفته‌ام؛ من قربانی کینه‌ای شدم که هیچ نقشی در آن نداشتم…. هجده سال پیش، قبل از به دنیا آمدن من، بابام و…

دشمن پزشکان

ما خانوادگی از پزشک‌ها زیاد خوشمون نمیاد. میشه گفت یجورایی باهاشون پدر کشتگی داریم. ریشه‌ی کینه و نفرت هم از اون روزی شروع شد که پدر پدربزرگم یه شب حالش بد میشه و به شک اینکه ذات الریه گرفته میره پیش یه طبیب…

سگ بورژوا

سگ بورژوا پارس می‌کند، که پاچه بگیرد. اما خب هرکسی هم طعمه او نمی‌شود. خانه‌اش در هرجایی است که به مشامش بوی بیچاره‌ای برسد. بو می‌کند، به سمتش می‌رود و ناگهان….. صدای پارس کردنش آرامش خاطر است برای صاحبانش.

منِ جونور

ساعت چند بیدار شد؟ نمیدونم. خودشم اهمیت نمیداد. تنها چیزایی که براش اهمیت دارن، موهاش، لباس بنفش چسبناکش و میک‌آپ همیشگیش هستن.‌ ‌رژ لبش رو اول از همه برمیداره، اولین نقطه‌ای که رژش لمس میکنه…