زهرا ژاپنی

اولین بار که چو افتاد صاحب زمینهای کوچهی اول غربی پیدا شده است دیگر زهرا ژاپنی زمینگیر شده بود. البته خیلی سال بود که میگفتند چند قواره از خانههای آنجا سند ندارند و قولنامهای هستند و اگر دوندگی کنند…
فراموشی

به پس گردنم دست میکشم. خلط گلو به انگشتانم میچسبد. دستم را به دیوار میمالم و سعی میکنم از لزجی خلط رها شوم. انگشتم خراش بر میدارد نه آن طور که دستم خون ریزی کند. صدای آقام را میشنوم که از پنجره…
گوشبانو

روزی روزگاری در سرزمین کَرها، دختر عجیبی به دنیا آمد که بعدها نام او را «گوشبانو» گذاشتند. گوشبانو زمانی که به دنیا آمد، همه او را نفرین خدایان میدانستند. پدرش وقتی برای اولین بار او را دید، برای همیشه…
جواد آقا

جدایِ از دلِ صافش و رفاقتِ نابِش با خسرو خان، نکتهای که باعث علاقهی راوی به نوشتنِ خاطراتش در موردِ جواد آقا میشه، عشق خواهرِ حسن بیکلِّه به این پسر سفید و زاغ و بور هست…
قصه تنور اکبر آقا

درختها لباس خودشان را تکانده بودند. برگها فرش هزار نقش زیر پای عابران پیاده شده بود و هوا طوری بود که آدم پچ پچ زمستان را در گوشش میشنید. کوچهی ساری منتهی به خیابان اصلی میشد و با این که چند وقت قبل…
ششضلعیهای سیاه و سفید

خورشید در نهایت قدرت خودش بود و به بیرحمترین شکل ممکن سر پیرمرد را نشانه گرفته بود. صدای اذان که از رادیو پخش شد، شکم پیرمرد شروع به شکایت کردن کرد. همانطور که فرمان ماشین را بغل کرده بود…
نقش غلط

آن وقتها کسی توی خانهاش حمام نداشت. محله دو تا حمام عمومی داشت که یکی مردانه و دیگری زنانه بود. حمامها را اشرف و قاسم حمامی که زن و شوهر بودند اداره میکردند. همهی خانوادهشان حمامی بودند…
دسر شکلاتی

از آن روزهای شلوغ رستوران بود. از صبح همهی کارگران، همانهایی که از محلههای خیلی دور با اتوبوسهای قراضه آمده بودند، مشغول تمیزکاری و رفت و روب بودند و بچههایشان، آنهایی که بچههایشان را…
آدم معمولی

یک آدم معمولی چون من چه دارد؟ همهچیز. اطمینانی که در اندک بودن خودنمایی میکند. آری، من یک آدم معمولی هستم. غذایم را میخورم، هرروز به اندازهای اندک اما فراوان در قالب من. کار میکنم…
مرگ لیلیوم

یکی از کارمندان فروشگاه، پسر جوان و خوشقیافهای بود. او مسئول نوشتن فاکتورهای فروش بود. فاکتور تلویزیون را نوشت و بعد از احمد آقا شمارهی تلفن خواست. لیلا که همیشه ادای آدم بزرگها را در میآورد…
دنیای کریستینا

نشسته بودم. بر روی همان چمنزارها. هنوز چیزی را به خاطر نمیآورم. انگار همه عناصر که باید کنار هم قرار بگیرند تا همه چیز را به خاطر بیاورم، هنوز یکی از چرخدندههایشان جا نیفتاده تا دست دراز کنند…
موج

جلوی آینه ایستاده بودم و به تصویر ترک خوردهام درون شیشه شکسته نگاه میکردم. خواستم در این اوضاع از امید به خودم بگویم، از اینکه قرار است روزی همه چیز درست شود و حتما زمان بهترش میکند و هزاران بهانه دیگر…